پرنیان آسمانی
قالب وبلاگ

اینروزها حسابی وقت کم می یارم ... این اولین جمله ایه که وقتی بعد از مدتها اومدم بنویسم اومد سراغم و البته این طبیعیه . وقتی شاغل باشی ، زن باشی و از همه مهمتر مادر باشی و بخوای تمام وقت سرکارت حضور داشته باشی و به نحو احسن کارت رو انجام بدی ، تو خونه چیزی  کم و کسر نذاری و همه چی برای همسر و فرزندت آماده باشه ، و از همه مهمتر به دختر یکی یکدونت رسیدگی کنی و ساعاتی رو که نیستی براش جبران کنی تا کمبود محبت نداشته باشه . تازه این لا به لا به فکر پدرو مادرت هم باشی و حداقل هفته ای یکی دو بار بهشون سر بزنی و دلشورشون رو داشته باشی که الان جواب این یکی آزمایش شون چی شد و حالا بهترن یا بدتر !!!! و تازه کلاس فوق العاده برای دخترت هم در نظر بگیری و یک روز در میون بعد از اداره و مهد کودک با هم برین تو کلاس بشینین و همینطور برای اینکه قوی باشی و از عهده کارات خوب بر بیای بری کلاس ثبت نام کنی و یک روز هفته هم ساعت 9 شب برسی خونه ....

قصدم به هیچ وجه گله و شکایت نیست . این منم با همه این مسئولیتها که فقط و فقط به عهده خودمه و نمیشه به دیگری سپردش . من از اینکه فعالیت اجتماعی دارم و شاغلم خوشحالم . از اینکه هر روز مسیر اداره تا خونه رو به این فکر می کنم که چه غذایی درست کنم که همسر و دخترم دوست داشته باشند لذت می برم . من مادرم و این یعنی لطف بیکران الهی و به هیچ وجه از بودن با دخترم خسته نمی شم . حتی اگه تو اوج خستگی از من بخواد باهاش بازی کنم و یا بعد از ساعتها سر پا بودن هنوز ننشسته از من آب بخواد و مجبور به بلند شدن بشم یا وقتی که حتی نیم ساعت اگه بخوام مطالعه کنم و یا تلویزیون ببینم همون وقت با دو تا دست کوچولوش صورتم بگیره و بگه به من نگاه کن . من با این دستا انرژی می گیرم و می بوسمشون . من وقتی به دیدن پدرو مادرم و یا پدر و مادر همسرم  می رم و برق شادی رو تو چشاشون می بینم یادم میره که توی این ساعتا که پیششونم می تونستم کلی کار عقب افتاده خونه خودم رو انجام بدم . اصلا چه اهمیت داره ؟ حالا خونم خیلی مرتب نباشه و یا هفته یه بار گردگیری بشه !!! مهم اینه که همه اینایی که گفتم هستند تا من به امید اونها زنده باشم و زندگی کنم و اینطوری احساس مفید بودن کنم .

پ.ن 1: یک ماهی هست پرنیان رو کلاس قرآن ثبت نام کردم . خوشبختانه خیلی علاقه داره .خودم هم باید باهاش سر کلاس بشینم . کلاسشون خیلی جذابه .  همش به این فکر می کنم که اگه خدای مهربون بهم عنایت کنه و نیرو بده و این راهو ادامه بدم ، پرنیان رو به چیزی وصل کردم که میتونه تو زندگی آینده اش خیلی موثر باشه و خیالم و راحت کنه . فقط باید خودش بخواد . شما هم دعا کنید برامون .

پ.ن 2 : اینروزها پدر و مادم خیلی درگیر بیماری هستند مخصوصا پدرم . بزرگترین دلشوره و نگرانیم توی زندگی همینه . از خدا می خوام بهشون سلامتی و طول عمر بده . باز هم به دعای شما نیاز دارم .

پ . ن 3 : همسرم خیلی همراهمه و وقتی مشغله منو می بینه تا جایی که توان داره بهم کمک می کنه . براش آرزوی سلامتی دارم و همش می گم خدا آخر و عاقبتشو به خیر کنه . ( فکر کنم خیلی خانم بزرگ شدم نیشخند)

و حالا چند تا عکس از دختر نازنینم :

عکس پاییزی پرنیان

شب یلدا

شب یلدا

[ سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ عاطفه مامان پرنیان ] [ نظرات () ]

صبرکن سهراب

گفته بودی قایقی خواهم ساخت

قایقت جا دارد؟

من هم از همهمه ی

اهل زمین دلگیرم...!

[ یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ عاطفه مامان پرنیان ] [ نظرات () ]

Winter and Christmas Snow Smileys عزیز دوست داشتی من برایت می نویسم که به یادگار بماند صبح پاییزی برفیت , لااقل برای من در طول مدت عمرم بی سابقه بود که در نیمه آبان ماه چهره شهر تهران را برفی ببینم و این نیز مثل بقیه اولینها هیجان آور بود . تو که حسابی ذوق زده شده بودی و سر صبحی هوس آدم برفی زد به کله ات و من قول یه برف بازی درست و حسابی بهت دادم البته نه تو کوچه خودمون چشمک

خوب دختر نازنازی من از برف و برف بازی که بگذریم باید برات بگم از زمانی که کلاست رو توی مهد عوض کردی و به قولی به کلاس بالاتر رفتی سطح آموزشت هم خیلی تغییر کرده ، مثلا روز یکشنبه 22 آبان امتحان زبان (phonics 1)  داری و این امتحان مامان رو حسابی غافلگیر کرده و کلی دچار استرس شدم ، دوست دارم تو بهترین باشی ، وقتی  می گم بیا باهم زبان کار کنیم می گی بلدم و اصلا حاضر نمی شی بشینی پای درس و مشق نیشخندالبته موقعی هایی که میل خودت بود همه رو جمع می کردی و ازشون انگلیسی سوال می کردی ولی الان اصلا رو دور نیستی نیشخندوقتی هم بهت می گم دوست دارم تو از همه بهتر جواب سوالای میس نوشین رو بدی ، می گی مامان هر کسی یه اندازه ای بلده اصلا مهم نیست کی بهتر بلده !!!!! اینم جواب من !!!! می بینی تو را خدا تو فسقلی به من درس اخلاق می دی !! دلم نمی خواد تو این سن از درس و امتحان بترسونمت ولی آرزومه که تو همیشه بهترین باشی . البته می دونم هستی و من به استعداد فوق العادت ایمان دارم و می دونم که توی زندگی انسان موفقی می شی هورا( الان همه می گید قضیه سوسکه هست که قربون دست پای بلوری بچش می رفت خندهخوب  چی کار کنم این احساسمه و دوست دارم اینجا براش به زبون بیارم قلب) . دیروز مربی موسیقیت برام نوشته بود که توی موسیقی استعداد فوق العاده ای داری و باید بیشتر برات وقت بزارم .خدا کنه بتونم بهت کمک کنم تا بیشترین استفاده رو از استعدادهای خدادادیت بکنی .

عزیزکم می دونم که خدا با دادن تو به من لطف رو در حق من تموم کرده و من باید شاکر  باشم و قدر تو رو بدونم .

وقتی دیشب بعد از یک روز شلوغ کاری در اداره و منزل اومدی و گفتی حالا که خیلی خسته ای بزار 30 تا بوست کنم که خستگیت در بره ( در حالیکه که کلا از بوسیدن خوشت نمیاد ) و من اولش که سرم آوردم جلو تو دلم گفتم خدا کنه وسطاش جا بندازی چون گردنم درد می گیره ولی وقتی تو اینقدر قشنگ شمردی و با احساس منو بوسیدی واقعا خستگی از تنم بیرون رفت و دلم نمی خواست از آغوشت جدا  بشم . تو فرشته منی و زندگی رد کنار تو برام مفهوم پیدا می کنه .

 عاشقانه دوستت دارم

[ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ] [ عاطفه مامان پرنیان ] [ نظرات () ]

چهارم شهریور 1390 دختر یکی یکدونم چهارسالگیش رو پشت سر گذاشت و وارد پنجمین سال زندگیش شد . الان دیگه معنی حرف مامانمو می فهم که می گفت تا چشم به هم بزنی دخترت بزرگ می شه . واقعا این چهار سال برام خیلی زود گذشت . باورم نمی شه اون فرشته کوچولویی که خدا بهم داد و حتی قدرت شیر خوردن نداشت اینهمه رشد کرده و مستقل شده . هنوز از یادآوری اولین باری که دیدمش قند تو دلم آب می شه و چشمام پر از اشک می شه . هر روز که به عمر دخترم اضافه می شه عشقم بهش بیشتر می شه و از خدا می خوام برام حفظش کنه و همیشه سلامت باشه . آرزو می کنم توی زندگیش مدارج عالی رو طی کنه و دنیا همیشه بهش بخنده . حاضرم هر کاری که لازمه بکنم تا شادابیش رو ببینم .

دختر عزیزم زندگیم توی برق نگاه تو خلاصه شده و با ارزشترین هدیه خدایی برای من . بدون که  همیشه و تا هر وقت که تو بخوای من کنارت هستم و میتونی روی مامانت حساب کنی . دوستت دارم قشنگترین بهانه زندگی .

 

پرنیان با پسر خاله هاش علی جون و عرفان جون

پرنیان امسال دوبار تولد گرفت یکبار با فامیل خودم و یکبار با فامیل پدرش

پرنیان و پدرجونش

پرنیان با دختر عمش سما جون

[ یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ عاطفه مامان پرنیان ] [ نظرات () ]

سلام به همه دوستان عزیزم

خیلی خیلی دلم برای این خونه مجازی و شما دوستای عزیزم تنگ شده بود و از اینکه دوباره می تونم بهتون مدام سربزنم خیلی خوشحالم قلبولی با کمال تاسف باید بگم تعطیلات تابستونی من و پرنیان تموم شد و من از امروز به طور ثابت به سرکار برگشتم و خب دخملی هم به مهد کودک ناراحتاونم با این ساعت کار طولانی من فکر کنید بعد دوماه از هفت و نیم صبح تا 4 بعد ازظهر ! یعنی تا برسم مهد می شه 5 !!!! خودم که هیچی ولی طفلک پرنیان آخ 

البته من الان خیلی پر انرژی هستم و قصد ندارم تضعیف روحیه کنم لبخند این پست هم مخصوص سرسلامتی بود و انشاا... به زودی با چند تا پست پر از عکس در خدمتم نیشخند

آخه تو این مدت خیلی هم بی کار نبودیم . سفر به همدان و کرمانشاه و پاوه و سفر به مشهد و تولد دختر یکی یکدونم و چند تا مهمونی باعث شد که کلی عکس داشته باشیم . پس منتظر باشید و اگه تنبلی کردم گوشمو بپچونید نیشخند

خیلی زیاد دوستتون دارم قلب

[ شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ عاطفه مامان پرنیان ] [ نظرات () ]

ویژه نامه اعیاد شعبانیه

شعبان، ماه درخشش ستارگان آسمان امامت و ولایت است؛ ماهی که در آن میلاد سه امام همام، امام حسین علیه السلام ، امام سجاد علیه السلام و امام زمان(عج) و نیز تولد ماهِ درخشان خاندان هاشمی، حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام اتفاق افتاد. شعبان چه خوش یمن است؛ ماهی که هلالش را ستارگانی چنین فراگرفته اند و بدر آن را، یادگار ائمه علیهم السلام پاسبان میراث نبوی و گل بوستان علوی حضرت بقیة اللّه الاعظم ـ که جان های عالمیان به فدای او باد ـ درخشان تر ساخته است. نسیم خوش ماه شعبان وزیدن گرفته است تا اشتیاق ورود به ماه رمضان را در این گرمای داغ تابستان لذت‏بخش کند، ماهی که واسطه ورود به زیباترین ماه سال است .

الهی! رجب گذشت و ما از خود نگذشتیم. الهی تو از ما بگذر.

میلاد این ستارگان درخشان بر شما  مبارک باد.

[ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٦ ‎ق.ظ ] [ عاطفه مامان پرنیان ] [ نظرات () ]

فقط اومدم اینجا بگم خدایا به خاطر وجود پرنیان تو رو شاکرم . از اینکه می تونم بغلش کنم و به خودم بچسبونمش ممنوم . از اینکه با دیدن خنده هاش همه دغدغه هام یادم میره شکر . از اینکه موقع غصه هام میاد و منو بغل می کنه و بوسم می کنه ممنون . از اینکه دخترم اینقدر فهمیده هست که با وجود کوچکی می تونه منو درک کنه شکر . خدایا این حس و حالو از من نگیر و دخترمو در پناه خودت حفظ کن .

پ.ن 1 : دوستان عزیزم از تون می خوام برای سلامتی یکی از عزیزترین افراد زندگیم دعا کنین .

پ. ن2: فاطمه جونم می دونم که اینجا رو می خونی . دلم برات تنگ شده کاش یه راه ارتباطی باهات داشتم ناراحت

[ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ عاطفه مامان پرنیان ] [ نظرات () ]

اوایل خرداد امسال در یک اقدام ضربتی من و دوستانم تصمیم گرفتیم مسافرتی به شمال داشته باشیم همراه با بچه ها و بدون حضور آقایون که با دلشوره هایی همراه بود چون تجربه مسافرت تنهایی با بچه ها رو نداشتیم . البته با همین اکیپ قبلا کیش رفته بودیم ولی اولا اون موقع بچه نداشتیم بعد هم همسر من و نرگس جون حضور داشتند. به هر حال از اونجا که وقتی خانومها تصمیمی می گیرن باید عملی بشه این تصمیم هم اجرایی شد . از لحاظ جا مشکلی نبود چون مرکز همایشهای محل کارمون توی ساری بهمون جا می داد و خوب ما هم همایشی داشتیم به اسم همایش زنان علاف ( این اسمو آزاده جون گذاشت روش وگرنه ما به هیچ وجه علاف نبودیم ) . خلاصه مونده بودیم که وسیله رفت و آمدمون چی باشه . دور ماشین رو خط کشیدیم چون باوجود بچه ها امکانپذیر نبود و تصمیم گرفتیم با قطار بریم . البته به خاطر اینکه دست هممون برای مرخصی گرفتن از اداره باز نبود نتونستیم صبح حرکت کنیم و از دیدن زیبایی های این راه محروم شدیم ( ایشاا.. سری بعد ) و بلیط برگشت هم برای صبح نداشتن ولی از اونجایی که باید می رفتیم برای سه شنبه شب بلیط رفت و جمعه شب بلیط برگشت گرفتیم و همگی راهی شدیم  . حالا بماند که موقع رفت یک سری از بچه ها به قطار دیر رسیدن و با کلی استرس و دعا ثنا تونیستیم سوار قطار بشیم و با چه مصیبتی چمدونهامون رو بدون حضور آقایون تو قطار جابجا کردیم و پی به وجود ذی وجود آقایون بردیم و اینکه در سفرهای دیگه چقدر حضورشون مفید بوده و الان جاشون حسابی خالیه نیشخندخلاصه مدتی طول کشید که به خودمون اومدیم و بالاخره جابجا شدیم . حالا فکرش رو بکنین یه کوپه شش نفره با وجود من و پرنیان ، نرگس جون و ملیکا ، مریم جون و آوا ، آزاده جون و ریحانه و حمیده جون و الهام جون که اعضای مجرد اکیپ بودن و بیچاره ها بین ما آدمای بچه دار گیر کرده بودن . حالا به این جمع کلی اسباب و اثاثیه هم اضافه کنین . چمدونهای بزرگ آدمهای بچه دار و کلی آذوقه مربوط به سفر . باورتون بشه یا نشه حدود ده پانزده کیلو فقط میوه برده بودیم . البته فکر نکنین دور از جون شما مغز ... خورده بودیم ، نخیر ، چون محل اقامتمون با شهر خیلی فاصله داشت و ما هم با اینهمه بچه تصمیم نداشتیم برای خرید بیرون بریم و خوب بدون میوه هم گذران زندگی مشکل بود مجبور بودیم این بار رو با خودمون حمل کنیم حالا اینکه تصمیم گرفته بودیم حتما جوجه کباب رو خودمون درست کنیم و کلی جوجه و بال کبابی و گوجه و حتی نوشابه و دوغ هم برداشته بودیم و خوب سه تا پلاستیک بزرگ پر از چیپس و پفک و سایر تنقلات که اگر احیانا اونجا قحطی اومد از بی چیپسی نمیریم و ساندویچ هایدا برای توی راه و ... همه نشون دهنده تدبیر ما بود که حساب همه چیز رو کرده بودیم . خلاصه بالاخره راهی شدیم و به سلامتی رسیدیم و مرتب جای همسرای عزیزمون رو خالی می کردیم که باز موقع اومدن تا دم قطار با ما بودن حالا موقع پیاده شدن چه کار کنیم که به لطف خدای مهربان و از آنجا که خواستن توانستن است از این خوان هم رد شدیم و بالاخره به مکان مورد نظر رسیدیم . البته یک سری دیگه از دوستانمون روز قبل رفته بودن و ما در ساعت 5 صبح بهشون ملحق شدیم . واقعا سفر خوبی بود و به ما و بچه ها خیلی خوش گذشت . صبح تا ظهر توی آب بودیم و بعداظهر ها هم کنار دریا بچه ها شن بازی می کردن و ما هم به تعریف و گفت شنود و جالب اینکه حرفهامون تموم نمی شد . شب که بچه ها می خوابیدن تازه با خیال راحت می نشستیم و درس زندگی یاد می گرفتیم و اگر همسرانمون بدونن که چه حرفهای مفیدی رد و بدل می شد سالی که چه عرض کنم ماهی یک بار به طور اجباری ما رو به سفر می فرستادن تا هم به درد دنیامون بخوره هم آخرت . به هر حال خیلی خوش گذشت و هنوز از یادآوریش قند توی دلمون آب می شه و همش به هم می گیم میشه بازم تکرار بشه؟

اینهم غروب خاطره انگیز  دریا

و  چند تا عکس از پرنیان و دوستاش :

پرنیان مشغول به قول خودش شنا

آوا جون

ریحانه جون

پرنیان و ملیکا و آوا

پرنیان اونجا حسابی روی دور عکس گرفتن بود

پرنیان و ملیکای عزیز کنار دریا

اینهم آش خوشمزه دستپخت دوست عزیزم خانم طاهری (دستت درست )

 

[ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٥ ‎ق.ظ ] [ عاطفه مامان پرنیان ] [ نظرات () ]

انسان در بستری از محنت ها، تعب ها و دشواری ها آفریده می شود و مادر در همهمه ای از رنج ها، انسان می آفریند و زندگی می زاید.

پیشانی مادر شاید پُر از چین های سختی ها شده باشد، اما از این خطوط منحنی، پیام های حمایت و مهر و عشق خوانده می شود. 

وقتی نغمه های تلخ تنهایی و بی کسی، در تراکم ابرهای تیره دشواری ها شنیده می شود، این کلام آرامِ مادرانه است که مرهم می شود و به کویر ساکت و عطش زده، جان فرزند باران  به نرمی. 

فصل های سبز و زرد، از پس یکدیگر می روند و می آیند، روزگار می گردد و به خود، تحول می پذیرد، اما این عاطفه مادر است که چون کوهی استوار و بنایی بلند، از باد و باران،  گزند نمی بیند و تا همیشه بشارتِ شادمانی و حمایت می دهد.

و

 

 پاداش مادری چیزی نیست جز رضوان پروردگار ، که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «بهشت زیر گام های مادران است».

سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان، کوثرقرآن، همتای امیر مومنان و الگوی بی بدیل تمام جهانیان بر همه شما دوستان عزیزم مبارکباد .

پ.ن1 : مامان عزیزم ، از صمیم قلبم این روز رو بهت تبریک می گم و برات بهترینها رو از خدای بزرگ می طلبم . آرزو می کنم همیشه سالم و سلامت باشی و سایه مهربانت بر سر ما باشه که وجودت برای من ارزشمند ترین وجوده و مهرت پناه من توی زندگی . دوستت دارم 

پ.ن 2 : امسال اولین سالی هست که در این روز مادربزرگم در بین ما نیست و جای خالیش خیلی پیداست . برایش طلب آمرزش دارم و از شما دوستان عزیزم می خوام اگه تونستید فاتحه ای نثارش کنید . 

پ.ن 3 : امسال پرنیان گلم حسابی برام شیرین زبونی کرده و همش بغلم می کنه و بوسم می کنه و بهم می گه قربونت برم روزت مبارک . می گم خدا نکنه من قربون تو برم می گه نه مامان چون روز مادره من باید قربون تو برم . الهی فدات بشم که اینقدر مهربونی خانوم قشنگم .                               

 

[ سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ عاطفه مامان پرنیان ] [ نظرات () ]

امسال تعطیلات عید ما یه خورده با سالهای قبل فرق داشت و ما وقت کمی برای دید و بازدید گذاشتیم . البته هر سال برنامه مسافرت برای  عید داریم ولی یه طوری تنظیم می شد که به عید دیدنی هم برسیم ولی امسال نمی دونم چرا نشد .

شب عید که من تا آخرین لحظه مشغول به امر شریف حما.. ببخشید خانه داری بودم و دیگه داشتم از پا در می اومدم . به زور و جبر تا زمان سال تحویل بیدار بودم و نزدیک تحویل سال همسری و بیدار کردم ولی دلم نیومد پرنیانو از خواب ناز بیدار کنم و توی خواب بوسیدمش و براش بهترین آرزوها رو در زمان تحویل سال کردم .

پرنیان کنار سفره هفت سین

پرنیان کنار عکس عزیز مهربون

پرنیان و بابایی

 صبح روز اول عید هم با توجه به اینکه امسال اولین سال فوت مادربزرگ خوبم بود به خونه عزیز جون رفتیم (برای آخرین بار ) و ناهار را اونجا بودیم . همه اقوام دور هم بودیم و حسابی جای عزیز رو خالی کردیم . بچه ها هم که تا تونستند بازی کردند طوری که وقتی بعد از ظهر می خواستیم بریم پرنیان راضی نمی شد و آخر سر با ناراحتی اومد .

بچه ها مشغول بازی در حیاط خونه عزیز روز اول فروردین 1390

از سمت چپ : فاطمه ( دختر دختر خالم ) ، محمد امین ( پسر دختر دختر خالم ) ، سارا ( دختر دختر داییم ) ، پرنیان گلی خودم ، علی (پسر دختر خالم)

پرنیان و سارا

از اونجا به منزل مادرجون و پدر جون پرنیان رفتیم ( خانواده همسرم ) و شام رو اونجا خوردیم و بعد از گرفتن عیدی به خونه اومدیم . پرنیان این بین مرتب سوال می کرد مامان الان عیده ؟ بهار اومده ؟ شکوفه باز شده یا نه ؟ تا کی نمی رم مهد کودک ؟ و هر دقیقه آمار می گرفت .روز دوم عید به همراه خانواده همسرم به منزل چند تا از اقوامشون رفتیم و بعد شام هم به منزل مامان خودم رفتیم و بقیه فامیل هم اومدن و اونجا باز کلی دور هم بودیم و سبزی پلو با ماهی رو اونشب زدیم به بدن .

بچه ها منزل مامانم روز دوم فروردین

ار راست به چپ : عرفان (خواهرزاده عزیزم ) ، یاسمین ( دختر پسر داییم ؛ یادش به خیر مادر بزرگم تو نتیجه هاش یاسمین و از همه بیشتر دوست داشت و بهش می گفت کوچولو ، به خاطر همین عزیز کرده فامیله ؛ از حق نگذریم خیلی دوست داشتنی و بامزس )، سارا (دختر دختر داییم ) و پرنیان خودم . 

 فردا صبحش هم همراه با دوست خوبم آزاده جون و شوهرش و دختر نازش ریحانه عازم ساری شدیم که خیلی بهمون خوش گذشت و تا ششم اونجا بودیم .

پرنیان توی راه  ساری ( فکر کنم نزدیک آبعلی بود که صبحانه خوردیم . البته بعدش به خاطر شلوغی جاده دور زدیم و از فیروز کوه رفتیم) .

پرنیان و بابایی نزدیکی زیرآب (اون سفیدی که پشت سرشونه دیوار نیست مه هست که با اینکه پرنیان خواب بود همسری جو زده شد و گفت عکس بگیریم )

پرنیان و ریحانه

پرنیان کنار دریا

پرنیان در محوطه ویلا مشغول دوچرخه سواری ( دخترم کلی حرفه ای دوچرخه بازی کرد حسابی کیف کردم )

رستوران پدیده ساری

پرنیان و ریحانه در محوطه رستوران

پرنیان روی پل متحرک نزدیک خزر شهر ساری

پرنیان مشغول اسب سواری در بندر ترکمن

 

قایق سواری به قصد بازدید از جزیره آشوراده

 روز پنجم برادرم زنگ زد و گفت ما قصد داریم با مامان اینا بریم مشهد اگه شما هم می یاین برین گرگان جا بگیرین ما بیایم پیشتون و بعد همگی بریم سمت مشهد . ما هم که از خدا خواسته گفتیم حتما امام رضا ما را طلبیده پس روز ششم از آزاده اینا جدا شدیم و به سمت گرگان حرکت کردیم و شب مامانم اینا  به همراه برادرم و خانمش و خانواده خواهرم به مارسیدند .

 

پرنیان در راه گرگان

شب رو گرگان موندیم و صبح بعد از خوردن صبحانه به سمت مشهد حرکت کردیم . واقعا یه حسی توی دلم بود که می گفت اینبار فقط به دعوت امام رضا رفتیم و حسابی طلبیده شدیم . چون قبل از عید وقتی حرف مشهد شد من گفتم من عید مشهد نمی یام خیلی شلوغه ولی قسمت این بود که بریم پیش امام رضا . جای همگی خالی خیلی خوب بود و حسابی هم زیارت کردیم و هم تفریح . یه چیز جالب اینکه من تا به حال با ماشین مشهد نرفته بودم و همیشه یا با قطار رفته بودم یا با هواپیما و فکر می کردم با ماشین خیلی سخته ولی خیلی هم خوب بود .

پرنیان کنار سفره هفت سین هتل در مشهد

پرنیان و عرفان

پدرم به همراه نوه هاش در محوطه هتل

پرنیان در طرقبه

پرنیان مشغول بازی در مجتمع تفریحی  چالیدره سدی نزدیک مشهد

خلاصه تا 11 فروردین اونجا بودیم و بعد برگشتیم تهران . قصد داشتیم توی این دو روز به طور فشرده به دید و بازدید برسیم که متاسفانه متوجه شدیم عمو مرتضی پرنیان زمانی که ما مسافرت بودیم تصادف کرده و پاش آسیب دیده . البته خدا خیلی بهش رحم کرده بود . دیگه کلی ناراحت شدیم و خورد تو حالمون و دیگه دستمون به بیمارستان بند شد و حتی سیزده به در هم بیرون نرفتیم . با اینکه خواهرم اصرار کرد که بیاین دماوند ولی واقعا حوصله نداشتیم و ترجیح دادیم بریم بیمارستان ملاقاتی . 

خوب مثل اینکه این پست بیشتر شبیه انشاهای زمان مدرسه شد پس باید بگم این بود انشای من .

 

[ دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ عاطفه مامان پرنیان ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این دختر کوچوی نازنازی پرنیانه که در یکروز قشنگ تابستون (4 شهریور 86 ) مصادف با نیمه شعبان که همه شهر چراغونی بود در بیمارستان دی به دنیا اومد و قدمهای کوچولوشو روی چشمای مامان و باباش گذاشت ... ابن وبلاگ هم هدیه مامانش به قشنگترین بهونه زندگیش تا توش باهاش حرفاشو بزنه و بهش بگه چقدر دوستش داره و کسی چه میدونه شاید یه یادگاری بشه برای روزی که مامان پیشش نیست ...
صفحات اختصاصی
امکانات وب