پرنیان آسمانی

این روزهای پایان سال سر همه حسابی شلوغه . برای من هم همینطوره یه طورایی کلافه ام هنوز خونمو تمیز نکردم و خریدم نصفه و نیمه است و خیلی کارای دیگه که قصد انجامشو دارم ولی نمی رسم

تا وقتی بچه نداشتم همه چیزو می تونستم برنامه ریزی کنم ولی الان قضیه فرق کرده مثلا" تصمیم گرفته بودم پنجشنبه و جمعه هفته پیش هم خرید کنم و هم کار خونه ولی پرنیان جونم حسابی مریض شد و با اینکه سه شنبه و چهارشنبه هم سر کار نیومدم ولی نتونستم هیچ کاری کنم تازه کلی از لحاظ روحی داغون شدم ، الهی بمیرم بچم نصف شده ، هیچی نمی خوره این داروها حسابی اشتهاشو و کور کرده ...

تنها کاری که تا الان تونستم کامل انجام بدم خریدهای پرنیان جوم بوده ، من و باباش از اینکه بریم برای پرنیان چیزی بخریم لذت می بریم ، مثلا" یکشنبه رفته بودیم برای خونه خرید کنیم بازم کلی چیز برای پرنیان خریدیم ، می خوام حتما عکس وسایلشو بزارم و در اولین فرصت این کارو انجام می دم ، یه چیزی که برام جالبه اینه که پرنیان  وقتی می بینه براش خرید کردیم زیاد ذوق زده نمی شه و خیلی براش عادیه باور کنید خودم بیشتر کیف می کنم ، باباش می گه اینطوری چشم و دل سیر میشه منم می گم امیدوارم

تو همه چیزهایی که براش خریدم از یه توپ خوشش اومد از اونایی که روش سیخ سیخی و توش چراغ روشن می شه ، خوراکش از اوناست تنها چیزی که می ریم بیرون می خواد همونه باباش می گفت براش یه بسته بگیریم من نزاشتم ، تا هم میاد دستش خرابش می کنه به قول خودش می گه که مرد ، دیروز بعد اظهر دیدم داره غر می زنه می گم پرنیان چی شده می گه مامان توپم مرد حالا چی کار کنم دیگه ندارم حالا چی کار کنم و چنان ناله هایی می کرد که نگو ...

 

دختر گلم هر روز که می گذره شیرین زبون تر می شه و کارای بامزه تری می کنه مثلا" وقتی موهامو فر می کنم بهم میگه مامان شکل تاتییانا شدی ببن موهای اونم فره یا شب که باباش میاد می گه بابا بزن من برقصم بچم فقط هم می خواد باباش بزنه  و به آهنگ راضی نمی شه یا وقتی از خواب پا می شه می گه مامان خواب خوب دیدم خواب تو رو دیدم یا خواب مامان جونو دیدم ..

پرنیان عزیرم ، دختر خوبم دلم می خواد همه شادیهای دنیا برای تو باشه ، تو برام از هر چیزی توی دنیا مهمتری پس همیشه سالم باش و خوشحال تا با خندیدنت دل من وبابا سر شار از شادی بشه نازنینم

 




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ توسط عاطفه مامان پرنیان
   حادثه


می دونم اول هفته است و نباید انرژی منفی بدم ولی دیروز واقعا" برام روز بدی بود ناراحت

همه می دونن این چند هفته مونده به پایان سال چقدر کار می ریزه رو سر آدم  بابای پرنیان هم که اینروزها سرش شلوغه و کمتر می تونه به من کمک کنه ( در واقع اصلا" نمی تونه ) ، پرنیان هم که وقتی می افته رو اون دورش حسابی شیطنت می کنه ، خودم هم چند روز بود اصلا" حالم خوب نبود خلاصه همه چی دست به دست هم داده بود که اینجانب تبدیل بشم به یه همسر و مامان بداخلاق و غرغرو ..شاید باورتون نشه ولی چهارشنبه و پنجشنبه واقعا از دست پرنیان به مرز جنون رسیده بودم

پرنیان جدیدا" گیر داده باید دست و صورتشو خودش بشوره و راهشم یاد گرفته می ره صندلیشو می ذاره جلوی ظرفشویی توی آشپز خونه و به مدت کم کم 20 دقیقه دستاشو می شوره و با خودش حرف می زنه و این کار هر ساعت تکرار می شهgirl_cray2.gif  اینش هیچی لباسش هم خیس می شه و گیر میده باید عوض کنی حالا مگه لباس عوض کردنش به همین راحته کلی وقت می بره و بازیگوشی می کنه یا مثلا می خواد لباسی رو بپوشه که اصلا" مناسب نیست ، البته این دست شستنها به غیر از اونایی که وقتی می ره دستشویی و اونجا دستشو می شوره و این لباس عوض کردنها به غیر از اونایی که وقتی مثلا" شیر یا میوه می خوره و لباسش لک می شه و باید لباساشو عوض کنی  جالبه که باباش می گه مگه بده بچم تمیزه نمی دونم اگه خودش هم می خواست بشوره و پهن کنه و جمع کنه همین حرفا رو می زده یا نه ....

این کارایی که بالا گفتم به غیر از پخش کردن اسباب بازیهاست و بد غذا خوردن و شیطنهای دیگس البته ناگفته نمونه که این وسط کلی هم کارای با مزه می کنه مثلا" وقتی داره دستاشو می شوره و می دونه من دیگه دارم ناراحت می شم با خودش تکرار می کنه البته بلند : بچه خوب باید همیشه دستاشو بشوره تا کثیف نباشه و میکروبی نشه خوب نیست آدم مثل  حسنی باشه یا مثلا" وقتی خونه رو کاملا" کن فیکون کردهgirl_cray2.gif رو می کنه به عروسکاش می گه کدومتون اتاقو کثیف کردین وای وای وای خیلی کار بدیه ببینن تازه خونمون تمیز شده بودا ای بچه های بد .. و یا در اوج عصبانیت بهم می گه مامان دوستم داری ؟ خیلی عاشقمی و از این بلبل زبونیها ...

بگذریم ، از هفته پیش قرار گذاشته بودیم این هفته جمعه هم بریم خرید هم پرنیان رو به قول خودش ببریم گردش . جمعه صبح زود بابای پرنیان رفت سرکار و قول داد تا ساعت 9 صبح برگرده که به کارامون برسیم . خلاصه طبق معمول 9 شد 10 و تا خواستیم از خونه بریم بیرون ساعت 11 شد و پرنیان هم این بین کلی شیطنت کرد و منهم کلی غر زدم تا بالاخره رفتیم زرتشت من یه پارچه ای می خواستم خریدمو و رفتیم به سمت خیاطی که هم پارچه رو بدیم و هم اونجا یه پارک خوب بود که پرنیان بازی کنه تا اینجاش خوب بود چون تو راه حسابی با همدیگه خندیدم تو پارک هم خوب بود و پرنیان کلی ذوق کرد و خندید Yahو داشتیم می اومدیم که گفت یه تاب دیگه و ما هم گفتیم بزار بهش خوش بگذره و به حرفش گوش کردیم ولی کاش نکرده بودیم چون بچم از رو تاب افتاد و بینی اش باد کرد و کبود شد و حسابی دردش گرفت تازه شانس آورد که زمین فوم بود چشمتون روز بد نبینه تمام بدنم داشت می لرزید اینقدر ترسیده بودم که نگو دیگه سریع بردیمش دکتر و عکس گرفتیم که خدا رو هزار مرتبه شکر چیزش نشده بود

الهی بمیرم بچم که دید من و باباش چقدر هول کردیم به ما دلداری می داد و می گفت ناراحت نباشین خودش خوب می شه و سعی می کرد خودشو خوشحال نشون بده ...

خلاصه دست از پا درازتر و با کلی ناراحتی و اعصاب خوردی به خونه برگشتیم ولی وقتی یاد اون لحظه می افتم دلم از جا کنده می شه خدا رو شکر می کنم بچم سالمه praying

پ . ن : از دیروز که این اتفاق افتاد کلی دچار عذاب وجدان شدم و فکر می کنم من این چند روزه نا شکری کردم که پرنیان اینطوری شد و هی گفتم پرنیان از دستت خسته شدم .. ای خدای بزرگ غلط کردم منو با بچم امتحان نکن




نوشته شده در تاريخ شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ توسط عاطفه مامان پرنیان

بابایی پرنیان جونم در یک اقدام غافلگیرانه تقویم سال 89 رو جهت تبلیغ کاریش با عکس عزیر دردونمون چاپ کرد و باعث خوشحالی من و پرنیان شد . ممنون بابایی مهربون دوستت داریم بغلماچقلب

شعر پشت جلد تقویم :

ای روح سبز آینه در فصل شادی                    ای آنکه بر دریای دل گوهر نهادی

  روی تو از یک پرنبان آسمانی است              از یمن روی تو زمین رنگین کمانی است

آری دوباره باز باران خواهد آمد                     امید بخش خوب یاران خواهد آمد

پ. ن : پرنیان آسمانی رو دارین که چشمک




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ توسط عاطفه مامان پرنیان

پرنیان اینروزها بهتر میره مهد کودک و خدا رو شکر روحیه اش بهتر شده

دیروز که از مهد اومده به من می گه مامان امروز تو مهد ازمون پرسیدن اسم مامان و باباتون چیه ؟ گفتم خوب تو بلد بودی ؟ گفت : آره girl_blum2.gifمن گفتم اسم مامانم خاله عاطفه و اسم بابام آقا مهدی  وای من مرده بودم از خنده قهقههچون خواهرزاده هام ما رو اینجوری صدا می کنن پرنیان هم فکر کرده اسم ما همینه

بعدش هم در حالی که دستش رو جلو دهنش گرفته بود و خیلی قشنگ می خندید گفت : مامانی خاله سیمین اسم تو رو نمی دونه و بلد نیست بگه خاله عاطفه بهت می گه مامان پرنیان جون

چند وقت پیش پرنیان بهم می گفت مامانی میکا (نیکا دوست مهد کودکش ) به من می گه دیوونه !! گفتم مامانی دیوونه حرف بده اگه بهت گفت بهش بگو نیکا دیگه حرف بد نزن گفت باشه بهش می گم دخترای خوب نمی گن دیوونه گفتم آفرین flirtysmile4.gif : 43 par 38 pixels.حالا اینو داشته باشین  من عادت دارم همیشه به پرنیان وقتی کارای خوب و بامزه می کنه می گم دوستت دارم عاشقتم دیوونتمI Love You اونروز تا این حرف و بهش زدم فوری گفت مامان حرف بد زدی ؟ گفتم نه عزیزمgirl_pinkglassesf.gif گفت چرا گفتی دیوونتم مامانای خوب حرف بد نمی زنن

بعد که براش توضیح دادم منظورم چی بود دوبار با خودش تکرار کرد دیوونتم حرف خوبه دیوونه حرف بده 

دیروزم می گه مامان ماهک (دوست مهدکودکش ) به من می گه هرت و مرت نگو ( چرت و پرت ) ! هرت و مرت دیگه چیه ؟

شب باباش بستنی خریده اومده رو می کنه به من می گه چون مامان خوبی بودی به همه سلام کردی بابا برات بستنی خرید !

واقعا" تربیت بچه خیلی سخته اونم بچه های این دوره زمونه می ترسی جلوشون دهن باز کنیمتفکر




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ توسط عاطفه مامان پرنیان

هفته ای که گذشت حسابی درگیر مهد کودک رفتن پرنیان بودم انگار تازه روز اولش باشه دائم بهانه می گرفت .استرس پرنیان معمولا" صبحها با باباش می ره مهد ، چون من زودتر میام اداره و اونا یه کم دیرتر، اول هفته چون باباش کار داشت تصمیم گرفتیم باهم بیایم بیرون که باباش هم زودتر بره سرکار ، خلاصه باهم بیرون اومدن همانا و چسبیدن پرنیان به من، محکم منو بغل کرده بود و التماس می کردگریه که نره مهد کودک و با گریه می گفت : مامانی نرو مامانی نرو .. اگه بدونین من چه حالی شدم وقتی پرنیان و گذاشتم خودم کلی گریه کردم  همسری می گفت چون تو اومدی اینطوریه وگرنه هر روز با خنده میره

از فرداش  من نرفتم که دیگه بچم هوایی نشه ولی این ماجرا ادامه داشته ، البته وقتی می رفته دیگه توی مهد خوب بوده (به گفته مربیش ) و دیگه یه قطره اشک هم نمی ریخته ولی دل من و باباش خون می شده اول صبحی ... آخ

چهارشنبه ای  نزدیک مهد کودک که بوده داد و هوار راه انداخته و گفته اصلا" نمی رم مهدgirl_cray2.gif و می خوام برم خونه مامان جون باباش هم که طاقت گریه هاش و نداشته بردش خونه مامانم اینا و اینطوری بود که پرنیان خانوم پیروز شد و به هدفش رسید و اونروز رو حسابی خوش گذرونده بود girl_blum2.gif

ولی چه فایده .. الهی بمیرم دوباره امروز بچمو گذاشتم مهد کودک ، البته امروز با اینکه با هم رفتیم ولی گریه نکردو با خنده ازم خداحافظی کرد آخه توی این چند روزه حسابی باهاش حرف زدمو و هر چی قصه توی این رابطه به ذهنم رسید براش تعریف کردم و سعی کردم توجیهش کنم که بالاخره باید بره مهد کودک چون مامانش کارمنده و نمی تونه ازش مراقبت کنه ( میدونم مامان بدی ام دخترم اینارو مینوسم که بزرگ شدی و اینجا رو خوندی بدونی که چقدر عذاب می کشیدم I'm Sorry)

پرنیان عادت داره وقتی خیلی خوابش میاد با خودش حرف می زنه connie_rockingbaby.gifدیشب هم موقع خواب می گفت : دخترهای خوب وقتی میرن مهد کودک گریه نمی کنن و هی نمی گن مامانمو می خوام چون مامانا باید برن سر کار بعدهم بچه ها با باباشون میرن مهد کودک ، مهد کودک خیلی خوبه آدم با دوستاش بازی می کنه .. دخترا نباید بگن ما می خوایم بریم خونه مامان جون باید برن مهد کودک وقتی مامانشون اومد دنبالشون اونوقت باهم برن خونه مامان جون ... و همینطور که اینارو میگفت خوابش برد

پ.ن 1: پرنیان اینروزها خیلی رو کلمات دقت می کنه مثلا" داره با خودش بازی می کنه و ظاهرا"  حواسش به بازیشه ولی یه دفعه یه کلمه ای که از تلویزیون می شنوه و براش جالب میاد و می گه و دربارش سوال می کنهسوال ، خدا نکنه من یا باباش یه حرف اشتباهی بزنیم کلی بهمون می خنده و ازمون ایراد می گیره ، یکی از کارمندای مهد به پرنیان می گفته پری یا پپری ، چند وقت پیش اومد گفت مامان سحر خانوم به من میگه پپری جون ، یا میگه پری جون آخه مگه من پپری ام من پرنیانم بهش بگو به من بگه پرنیان جون ، ( جالب اینه که اینقدر که تو خونه  حرف می زنه توی جمع روش نمی شه حرفشو خودش بزنه و به من می گه ) و من به سحر خانوم گفتم که به ایشون بگن پرنیان جون

پ. ن 2 : پنجشنبه ای که گذشت تولد عرفان جون عزیزم پسر خاله پرنیان بود و اینم چند تا از عکساش ، پرنیان حسابی سنگ تموم گذاشت و کلی رقصید ، در ضمن کلی هم کادو گرفت .

این صندلی که روش نشسته علی جون و عرفان جون براش خریدن

اون کیف صورتیه که روی کادوهاست مامان جون برای پرنیان خرید ، لوازم دکتریه

پ . ن 3 : دو هفته پیش جمعه با دو تا از دوستام ( همکارام ) به اتفاق خانواده رفتیم امامزاده داوود و پرنیان با دوستش ملیکا حسابی برف بازی کرد و خوش گذروند اینم عکساش :




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ توسط عاطفه مامان پرنیان




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸ توسط عاطفه مامان پرنیان

دیشب موقعی که داشتم برای پرنیان کتاب می خوندم تا بخوابه   خیلی غیر منتظره پرسید :سوال

پرنیان : مامان الان خیلی خوشحالی من پیشتم ؟

من: آره مامانی خیلی

پرنیان :  ببین من شبا مهد کودک نمی رم پیشت می مونم :

من :آره دخترم ،‌تو خیلی مهربونی  

پرنیان : صبحها که من می رم مهد کودک تو خیلی غصه می خوری ؟؟

من : آره عزیزم دلم برات تنگ می شه

پرنیان : مامان می دونی گریه کردن کار بچه های بده ،‌تو وقتی من می رم مهد کودک گریه نکنی ها

من : نه مامان گریه نمی کنم ،‌صبحها وقتی تو میری مهد منم میرم سر کار

پرنیان : گریه نمی کنی غصه هم نمی خوری؟ ناراحت

من : چرا مامانی دوست دارم تو پیشم باشی ،‌ ولی چاره ای نیست

 پرنیان: مامانی دوست داری من نرم مهد کودک پیشت بمونم !!

و بعد در حالی که تند تند حرف میزد و مهلت حرف زدن به من نمی داد مرتب می گفت : ببین عزیزم من پیشم بیا بخواب من فردا صبح مهد کودک نمی رم گریه نکنی ها من پیشتم

پ.ن : این مسئله اینقدر روم تاثیر گذاشت که تا صبح از سر درد خوابم نبرد الهی بمیرم برا بچم به چه زبونی بگه دوست نداره بره مهد کودک ؟ دوست داره صبح که از خواب بیدار می شه تو آغوش مامانش باشه نه مربی مهد کودک !!! دوست داره مامانش پیشش باشه !!آخه این خواسته زیادی نیست برا یه بچه دو سال و نیمه ....  




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ توسط عاطفه مامان پرنیان

این چند وقته که آپ نکردم کلی ماجرا داشتیم با پرنیان خانم ، از شب یلدا بگیر تا مراسم عزاداری و شیطنهای پرنیان و سوالهای عجیب و غریبش سوالراستی یه کارگاه بازی هم توی مهد کودکش برگزار شد که من و بابایی و پرنیان  شرکت کردیم و کلی بازی کردیم و رویهمرفته خیلی کیف داد و در ضمن چیزای جدید یاد گرفتیم مژه

دیروز همینطوری که نشسته بودم و داشتم به اخبار داغ اینروزها گوش می کردم و کلی جو غم منو گرفته بود و در فکر بودم پرنیان اومد پشتم و دستاشو حلقه کرد دور گردنم و شروع کرد به تکان دادن منو و شعر خوندن ، اونم چه شعری :

الاغ من پیره        ترمز نمی گیره

.....

من در حالی که از تعجب دهنم باز مانده بود !!گفتم پرنیان این شعرو از کجا یاد گرفتی ؟؟ در حالی که از خنده  غش کرده بود و خوشحال از اینکه تونسته توجه منو به خودش جلب کنه و دیگه تی وی نگاه نمی کنم گفت : از مامان جون یاد گرفتم دیگه بابا قهقههدر حالی که خودمم خندم گرفته بود زنگ زدم به مامانم و براش تعریف کردم که جریان چی شده بعد از کلی قربون صدقه رفتن و خندیدن گفت وقتی خونشون پرنیانو کول کرده بوده و راه می رفته این شعر و خونده و فکر نمی کرده پرنیان اینقدر زود یاد بگیره چشم

حالا قرار شده ایندفعه یه چیز دیگه براش بخونه ببینیم پرنیان چیزای دیگه هم اینقدر زود یاد می گیره یا نه ؟؟

پرنیان شبها که می خواد بخوابهخواب به من میگه مامان دستاتو بنداز دور گردنم  تا خوابم ببره خودشم دستاشو حلقه می کنه دور گردنمو و محکم بغلم می کنه ( البته اینا بعد از اون چهار پنج تا کتابی که براش خوندم اتفاق می افته ) دیشب نصف شب از خواب بیدار شده و می گه مامانی لپمو ناز کن و بعدشم دستامو گرفته و می کشه به صورتش

 الهی قربونت برم دختر عزیزم ، تو که همه دنیای منی و به عشق تو نفس می کشم و همه آرزوهام تو وجو تو خلاصه می شه ، عاشقانه دوستت دارم شیرینی زندگی قلب

 

پ.ن 1 : امسال شب یلدا چون ما عروس داشتیم همگی دسته جمعی رفتیم خونه شیما جون ، خانم برادرم ,Hippie و براش شب چله ای بردیم(میوه ، گل وشیرینی ، آجیل ، ماهی سفید با زیتون و ترشی ، هندوانه ، لباس زمستونی ، گوشواره ، پارچه و یک دیوان حافظ نسبتا" نفیس ) سعی میکنم عکس وسایلشو رو بزارم .  کلی فال گرفتیم و خوش گذشت .  

پ .ن 2: پرنیان امسال تازه متوجه مراسم عزاداری شده بود و کلی براش جالب بود و یک سره سوال می پرسید و واقعا" بعضی سوالها جواب دادنش برام سخت بود یعنی نمی دونستم چه جوری برای بچه ای با این سن ماجرای کربلا را تعریف کنم و بگم امام حسین (ع) چی شده ، اسامی که توی سینه زنی ها و توی تلویزیون می شنید براش سوال انگیز شده بود و می پرسید مامان چرا سینه می زنن نمی گن حسین می گن حیدر ، حیدر دیگه کیه ؟ عباس کیه ؟ و از اینجور سوالها ... یک بار هم که سینه زنها می گفتن یا ابوالفضل گفت مامان می گن یا ابوالفضل خوب بگن بابا جون دیگه ( آخه اسم بابام ابوالفضله )

پ.ن 3 : چه جوری می تونم برای پرنیان توضیح بدهم که امام حسین اگه شهید شد برای این بود که بگه نمی تونه حکومت ظلم و جور و قبول کنه و با یزید بیعت نکرد . چه جوری براش بگم امام حسین برای آزادی و آزادگی شهید شد ، چیزی که ما امروز نداریم و چه جوری برای دخترم توضیح بدم ؟؟؟؟؟

 




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ توسط عاطفه مامان پرنیان

هفته گذشته با پرنیان به منزل نگین عزیز دوست دوران دانشگاهم که به تازگی صاحب یه نی نی کوچولوی نازنازی شده بود رفتیم

پرنیان حسابی محو شیدا کوچولو شده بود و کلی بهش دقت می کرد .مژه ازش سوال کردم که دوست داره شیدا رو بغل کنه که جواب مثبت داد و ما شیدا کوچولو رو بهش دادیم و همینطور که نشسته بود اونو توی بغلش گرفت ، وقتی شیدا توی بغلش بود مریم جون یکی دیگه از دوستام ازش سوال کرد که دوست داری مامانت یه نی نی اینجوری برات بیاره که جواب داد آره می خوام  .

فردای اونروز موقعی که از مهد کودک اومد خیلی غیره منتظره از من پرسید : مامان اگه تو یه شیدا بیاری من مامانش بشم ، بابا هم باباش بشه تو کیش می شی ؟؟؟سوال

من در حالی که جا خورده بودم گفتم مامانی اگه یه نی نی بیاریم تو مامانش نمیشی ، تو خواهرش میشی گفت پس طفلکی مامان نداره ناراحت گفتم چرا من مامانش میشم . گفت تو که مامان منی بابا (در حالی که یه طوری می خندید که انگار حرف خیلی مسخره ای زدم ) براش توضیح دادم ببین خاله مریم هم مامان علی جونه هم عرفان جون ، منم هم مامان تو میشم هم مامان نی نی بعد پرنیان یه ذره فکر کرد و رفت دنبال بازیش  حدود نیم ساعت دیگش اومد پیشم و گفت : مامان نمی خواد شیدا بیاریم  گفتم چرا مامان ؟ مگه خودت نگفتی دوست داری نی نی داشته باشیم ؟

گفتش نه مامان ، بعدش هم در حالی که ژست گریه به خودش گرفته بود گفت شیدا سنگین بود دستم درد گرفت دیدی اومد بغل من خیلی سنگین بود آخ دستم و شروع کرد به ادا اطوار در آوردن که دستمو بمال دستم درد می کنه ....بامن حرف نزن

و وقتی که گفتم باشه مامان نی نی نمیاریم خیالش راحت شد

پ .ن 1: اگه شما جای من بودید با یه پرنیان به این بامزگی چی کار می کردید ؟ماچبغلماچبغل

پ .ن 2 : باور کنید به هیچ وجه قصد بچه دار شدن ندارم ! ابلهشایعه درست نکنیدساکت




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ توسط عاطفه مامان پرنیان

دیروز که پرنیان رو از مهدکودک برداشتم و داشتیم به سمت خونه می رفتیم ،‌پرنیان توی کوچه یک آقای رفتگر رو دید که داشت کوچه رو جارو می کرد ،یک کم با دقت نگاش کرد و گفت: مامان طفلکی آقاهه رو ببین داره جارو می کنه ،‌خسته شده ناراحتمنم به ابراز همدردی پرداخته و گفتم آره مامانی ببین چقدر داره زحمت می کشه تا کوچه رو تمیز کنه ، بچه ها نباید رو زمین آشغال بریزن که کثیف بشه و این آقاهه خسته بشه اوه بعد پرنیان یک کمی فکر کرد متفکرو گفت: مامان مگه آقاهه مامان نداره ؟سوالگفتم براچی اینو می پرسی ؟ گفت : خوب مامانش بیاد جارو کنه که خسته نشه !!!!

بعد من در حالی که با تعجب نگاش می کردم تعجبگفتم چرا مامانش جارو کنه ؟ گفت خوب مامانا که خسته نمیشن ولی آقاها خسته می شن مژه

پ.ن 1 : وقتی به حرفی که پرنیان زد فکر می کنم تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.comمی بینم که همیشه و در طول تاریخ همین بوده و همه مادرها به عنوان عضو خستگی ناپذیر خونه مشغول کارو و تلاشن تا دیگر اعضای خانواده احساس آرامش و امنیت کنن

پ.ن 2: بیچاره مامانای امروز که هم بیرون از خونه کار می کنن و هم داخل خونه

 

 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ توسط عاطفه مامان پرنیان
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي

   دوستان


Blog Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس