خوب اینقدر ننوشتم که نمی دونم چه جوری باید شروع کنم  ولی این یکی رو دیگه واقعا دلم نیومد ننویسم . دختر کوچولوی نازنینم امسال به پیش دبستانی می ره و این برای ما شروعه یه فصل جدیده . امروز بعد از ظهر جشن شروع سال تحصیلیشه و باید با لباس فرم ( مانتو و شلوار و مقنعه ) در اون شرکت کنه . از اونجایی که پرنیان کلا بچه برونگرایی نیست نمی دونم چه عکس العملی داره و چه طوری شرایط جدیدشو قبول می کنه . اوایل امسال که برای انتخاب مدرسه می بردمش جاهای مختلف و تست می داد می گفت دلش نمی خواد بره مدرسه و دوست داره پیش دبستانی بمونه مهد کودک کلاس خاله آذر و کلی برای من از خوبیهای مهدش تعریف می کرد . با اینکه اگه می موند مهد برای من از هر لحاظ بهتر بود و آرامشم لااقل تا سال بعد حفظ می شد ولی فکر کردم مدرسه رفتن به صلاحشه و تمام سعی و تلاشم رو کردم تا جایی رو انتخاب کنم که از هر لحاظ مناسب باشه و به روحیه حساس دخترم ضربه نخوره و خوب البته این در حد توانایی محدود منه و بقیه اش دیگه با خداست . کلی از خدا خواستم که مربیش خوب باشه بتونه محیط مدرسه رو براش جذاب کنه . و از طرفی توی این مدت کلی روی پرنیان کار کردم که بهش بقوبولونم مدرسه براش مفیدتر از مهده و می تونه چیزای بهتری رو یاد بگیره و خوب جواب بگیرم که مامان همه این چیزایی که توی مدرسه از من پرسیدن ( تستهایی که تو مدرسه های مختلف برای آزمون ورودی می گرفتن ) من بلدم چرا برم مدرسه !!!!!!!!! یکی از دلیلاشم اینه که از لباس فرم پوشیدن خیلی خوشش نمی آد مخصوصا تحمل مقنعه رو نداره . دیروز می گفت مامان زیر روپوشم هیچی تنم نکنی ها گرمم می شه . واقعا هم خیلی کوچیکه مخصوصا این که پرنیان متولد شهریور هست و طبیعتا از اکثر بچه ها کوچیکتر ولی خوب قانونه دیگه کاریش نمیشه کرد و البته من هم از رنگ لباسش راضی نیستم و به نظرم خیلی تیره میاد ....

با همه اوصاف دخترک نازدونه ام بزرگ شده و داره می ره مدرسه و این برای من یعنی شروع مسئولیتهای جدیدتر و وسیعتر ... وقتی به گذر زمان فکر می کنم واقعا برام باورش سخته هنوز روزی که برای زایمان رفتم برام خیلی نزدیک و قابل لمسه و لحظه ای که برای اولین بار بغلش کرم و بهش شیر دادم پیش رومه و باورم نمیشه اون فرشته آسمونی که از بهشت اومده بود تو بغل من الان عازمه برای رفتن به دنیای زمینیها ... هرچند آرزومه همینطور آسمونی بمونه و زمینی نشه خیال باطل

عزیزترینم ، دخترک شیرینم

تو همانی که می اندیشی ، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی دنبال رویاهایت برو به یاوه های مرغ و خروس های اطرافت توجه نکن ، تو آزادی پرواز کن به سمتی که بالهای قدرتمندت به آن مایل است نه آن سو که دیگران تو را ببرند یا از تو بخواهند .

تو با ارزشی پس خودت باش هر آنچه هستی ، بشناس خودت را گوهر یکدانه ام، بهره مند شو از آنچه خالقت در هنگام خلقتت به تو عطا کرده ، خشم و کینه و حسرت و حسادت به تو تعلق ندارند ، حملشان نکن . مهربان و بخشنده باش ،صبور و متواضع ، ببخش و بگذر،گسترده و پذیرا مانند طبیعت ....تو محبوب و دوست داشتی هستی همینطور لایق و کاردان ،به انسانها عشق بورز و متقابلا از آنها عشق دریافت کن . به خاطر داشته هایت شاکر باش و از آن لذت ببر و برای بدست آوردن نداشته هایت تلاش کن ، ایمان داشته باشد که به دستش می آوری ، دستهای مهربانی که از آسمان به سویت دراز شده را نادیده نگیر ....

زندگی کن ولبخند بزن به خاطره آنهایی که از نفست آرام میگیرند وبه امیدت زنده هستند وبا یادت خاطره میسازند .نمیدانم بهترین برایت چگونه معنا میشود من همان بهترین را برایت آرزو می کنم.

پ.ن 1 : دیروز روز دختر بود . همینجا به دختر نازنین خودم ، دوستان دخترم و دختران دوستام تبریک می گم .

پ.ن 2: دیشب بابای پرنیان با یه دسته گل بزرگ اومد خونه و من جو گیر فکر کردم برای منه ولی دیدم مسیر عوض شد و گل رفت سمت پرنیان برای تبریک روز دختر . خوشحالم برای پرنیان به خاطر داشتن پدری مهربان و عاشق .