اوایل خرداد امسال در یک اقدام ضربتی من و دوستانم تصمیم گرفتیم مسافرتی به شمال داشته باشیم همراه با بچه ها و بدون حضور آقایون که با دلشوره هایی همراه بود چون تجربه مسافرت تنهایی با بچه ها رو نداشتیم . البته با همین اکیپ قبلا کیش رفته بودیم ولی اولا اون موقع بچه نداشتیم بعد هم همسر من و نرگس جون حضور داشتند. به هر حال از اونجا که وقتی خانومها تصمیمی می گیرن باید عملی بشه این تصمیم هم اجرایی شد . از لحاظ جا مشکلی نبود چون مرکز همایشهای محل کارمون توی ساری بهمون جا می داد و خوب ما هم همایشی داشتیم به اسم همایش زنان علاف ( این اسمو آزاده جون گذاشت روش وگرنه ما به هیچ وجه علاف نبودیم ) . خلاصه مونده بودیم که وسیله رفت و آمدمون چی باشه . دور ماشین رو خط کشیدیم چون باوجود بچه ها امکانپذیر نبود و تصمیم گرفتیم با قطار بریم . البته به خاطر اینکه دست هممون برای مرخصی گرفتن از اداره باز نبود نتونستیم صبح حرکت کنیم و از دیدن زیبایی های این راه محروم شدیم ( ایشاا.. سری بعد ) و بلیط برگشت هم برای صبح نداشتن ولی از اونجایی که باید می رفتیم برای سه شنبه شب بلیط رفت و جمعه شب بلیط برگشت گرفتیم و همگی راهی شدیم  . حالا بماند که موقع رفت یک سری از بچه ها به قطار دیر رسیدن و با کلی استرس و دعا ثنا تونیستیم سوار قطار بشیم و با چه مصیبتی چمدونهامون رو بدون حضور آقایون تو قطار جابجا کردیم و پی به وجود ذی وجود آقایون بردیم و اینکه در سفرهای دیگه چقدر حضورشون مفید بوده و الان جاشون حسابی خالیه نیشخندخلاصه مدتی طول کشید که به خودمون اومدیم و بالاخره جابجا شدیم . حالا فکرش رو بکنین یه کوپه شش نفره با وجود من و پرنیان ، نرگس جون و ملیکا ، مریم جون و آوا ، آزاده جون و ریحانه و حمیده جون و الهام جون که اعضای مجرد اکیپ بودن و بیچاره ها بین ما آدمای بچه دار گیر کرده بودن . حالا به این جمع کلی اسباب و اثاثیه هم اضافه کنین . چمدونهای بزرگ آدمهای بچه دار و کلی آذوقه مربوط به سفر . باورتون بشه یا نشه حدود ده پانزده کیلو فقط میوه برده بودیم . البته فکر نکنین دور از جون شما مغز ... خورده بودیم ، نخیر ، چون محل اقامتمون با شهر خیلی فاصله داشت و ما هم با اینهمه بچه تصمیم نداشتیم برای خرید بیرون بریم و خوب بدون میوه هم گذران زندگی مشکل بود مجبور بودیم این بار رو با خودمون حمل کنیم حالا اینکه تصمیم گرفته بودیم حتما جوجه کباب رو خودمون درست کنیم و کلی جوجه و بال کبابی و گوجه و حتی نوشابه و دوغ هم برداشته بودیم و خوب سه تا پلاستیک بزرگ پر از چیپس و پفک و سایر تنقلات که اگر احیانا اونجا قحطی اومد از بی چیپسی نمیریم و ساندویچ هایدا برای توی راه و ... همه نشون دهنده تدبیر ما بود که حساب همه چیز رو کرده بودیم . خلاصه بالاخره راهی شدیم و به سلامتی رسیدیم و مرتب جای همسرای عزیزمون رو خالی می کردیم که باز موقع اومدن تا دم قطار با ما بودن حالا موقع پیاده شدن چه کار کنیم که به لطف خدای مهربان و از آنجا که خواستن توانستن است از این خوان هم رد شدیم و بالاخره به مکان مورد نظر رسیدیم . البته یک سری دیگه از دوستانمون روز قبل رفته بودن و ما در ساعت 5 صبح بهشون ملحق شدیم . واقعا سفر خوبی بود و به ما و بچه ها خیلی خوش گذشت . صبح تا ظهر توی آب بودیم و بعداظهر ها هم کنار دریا بچه ها شن بازی می کردن و ما هم به تعریف و گفت شنود و جالب اینکه حرفهامون تموم نمی شد . شب که بچه ها می خوابیدن تازه با خیال راحت می نشستیم و درس زندگی یاد می گرفتیم و اگر همسرانمون بدونن که چه حرفهای مفیدی رد و بدل می شد سالی که چه عرض کنم ماهی یک بار به طور اجباری ما رو به سفر می فرستادن تا هم به درد دنیامون بخوره هم آخرت . به هر حال خیلی خوش گذشت و هنوز از یادآوریش قند توی دلمون آب می شه و همش به هم می گیم میشه بازم تکرار بشه؟

اینهم غروب خاطره انگیز  دریا

و  چند تا عکس از پرنیان و دوستاش :

پرنیان مشغول به قول خودش شنا

آوا جون

ریحانه جون

پرنیان و ملیکا و آوا

پرنیان اونجا حسابی روی دور عکس گرفتن بود

پرنیان و ملیکای عزیز کنار دریا

اینهم آش خوشمزه دستپخت دوست عزیزم خانم طاهری (دستت درست )