چهارم شهریور 1390 دختر یکی یکدونم چهارسالگیش رو پشت سر گذاشت و وارد پنجمین سال زندگیش شد . الان دیگه معنی حرف مامانمو می فهم که می گفت تا چشم به هم بزنی دخترت بزرگ می شه . واقعا این چهار سال برام خیلی زود گذشت . باورم نمی شه اون فرشته کوچولویی که خدا بهم داد و حتی قدرت شیر خوردن نداشت اینهمه رشد کرده و مستقل شده . هنوز از یادآوری اولین باری که دیدمش قند تو دلم آب می شه و چشمام پر از اشک می شه . هر روز که به عمر دخترم اضافه می شه عشقم بهش بیشتر می شه و از خدا می خوام برام حفظش کنه و همیشه سلامت باشه . آرزو می کنم توی زندگیش مدارج عالی رو طی کنه و دنیا همیشه بهش بخنده . حاضرم هر کاری که لازمه بکنم تا شادابیش رو ببینم .

دختر عزیزم زندگیم توی برق نگاه تو خلاصه شده و با ارزشترین هدیه خدایی برای من . بدون که  همیشه و تا هر وقت که تو بخوای من کنارت هستم و میتونی روی مامانت حساب کنی . دوستت دارم قشنگترین بهانه زندگی .

 

پرنیان با پسر خاله هاش علی جون و عرفان جون

پرنیان امسال دوبار تولد گرفت یکبار با فامیل خودم و یکبار با فامیل پدرش

پرنیان و پدرجونش

پرنیان با دختر عمش سما جون