اینروزها حسابی وقت کم می یارم ... این اولین جمله ایه که وقتی بعد از مدتها اومدم بنویسم اومد سراغم و البته این طبیعیه . وقتی شاغل باشی ، زن باشی و از همه مهمتر مادر باشی و بخوای تمام وقت سرکارت حضور داشته باشی و به نحو احسن کارت رو انجام بدی ، تو خونه چیزی  کم و کسر نذاری و همه چی برای همسر و فرزندت آماده باشه ، و از همه مهمتر به دختر یکی یکدونت رسیدگی کنی و ساعاتی رو که نیستی براش جبران کنی تا کمبود محبت نداشته باشه . تازه این لا به لا به فکر پدرو مادرت هم باشی و حداقل هفته ای یکی دو بار بهشون سر بزنی و دلشورشون رو داشته باشی که الان جواب این یکی آزمایش شون چی شد و حالا بهترن یا بدتر !!!! و تازه کلاس فوق العاده برای دخترت هم در نظر بگیری و یک روز در میون بعد از اداره و مهد کودک با هم برین تو کلاس بشینین و همینطور برای اینکه قوی باشی و از عهده کارات خوب بر بیای بری کلاس ثبت نام کنی و یک روز هفته هم ساعت 9 شب برسی خونه ....

قصدم به هیچ وجه گله و شکایت نیست . این منم با همه این مسئولیتها که فقط و فقط به عهده خودمه و نمیشه به دیگری سپردش . من از اینکه فعالیت اجتماعی دارم و شاغلم خوشحالم . از اینکه هر روز مسیر اداره تا خونه رو به این فکر می کنم که چه غذایی درست کنم که همسر و دخترم دوست داشته باشند لذت می برم . من مادرم و این یعنی لطف بیکران الهی و به هیچ وجه از بودن با دخترم خسته نمی شم . حتی اگه تو اوج خستگی از من بخواد باهاش بازی کنم و یا بعد از ساعتها سر پا بودن هنوز ننشسته از من آب بخواد و مجبور به بلند شدن بشم یا وقتی که حتی نیم ساعت اگه بخوام مطالعه کنم و یا تلویزیون ببینم همون وقت با دو تا دست کوچولوش صورتم بگیره و بگه به من نگاه کن . من با این دستا انرژی می گیرم و می بوسمشون . من وقتی به دیدن پدرو مادرم و یا پدر و مادر همسرم  می رم و برق شادی رو تو چشاشون می بینم یادم میره که توی این ساعتا که پیششونم می تونستم کلی کار عقب افتاده خونه خودم رو انجام بدم . اصلا چه اهمیت داره ؟ حالا خونم خیلی مرتب نباشه و یا هفته یه بار گردگیری بشه !!! مهم اینه که همه اینایی که گفتم هستند تا من به امید اونها زنده باشم و زندگی کنم و اینطوری احساس مفید بودن کنم .

پ.ن 1: یک ماهی هست پرنیان رو کلاس قرآن ثبت نام کردم . خوشبختانه خیلی علاقه داره .خودم هم باید باهاش سر کلاس بشینم . کلاسشون خیلی جذابه .  همش به این فکر می کنم که اگه خدای مهربون بهم عنایت کنه و نیرو بده و این راهو ادامه بدم ، پرنیان رو به چیزی وصل کردم که میتونه تو زندگی آینده اش خیلی موثر باشه و خیالم و راحت کنه . فقط باید خودش بخواد . شما هم دعا کنید برامون .

پ.ن 2 : اینروزها پدر و مادم خیلی درگیر بیماری هستند مخصوصا پدرم . بزرگترین دلشوره و نگرانیم توی زندگی همینه . از خدا می خوام بهشون سلامتی و طول عمر بده . باز هم به دعای شما نیاز دارم .

پ . ن 3 : همسرم خیلی همراهمه و وقتی مشغله منو می بینه تا جایی که توان داره بهم کمک می کنه . براش آرزوی سلامتی دارم و همش می گم خدا آخر و عاقبتشو به خیر کنه . ( فکر کنم خیلی خانم بزرگ شدم نیشخند)

و حالا چند تا عکس از دختر نازنینم :

عکس پاییزی پرنیان

شب یلدا

شب یلدا