فرشته آسمونی

دیروز منو شما و بابایی با همدیگه رفتیم نمایشگاه کتاب تا برای تو دختر باهوش و نازنازی کتاب بخریم

حسابی بهت خوش گذشت ، اولش فکر کردی اومدی پارک چون اونجا وسیله بازی بود و تو حسابی بازی کری

می فهمیدم که چقدر داری کیف می کنی ، چون وقتی خیلی خوشحالی چشای قشنگت برق می زنن، اون موقعس که منو و بابایی هم از شادی تو از ته دل خوشحال می شیم و خدا رو به خاطر داشتنت شکر می کنیم ، اینو بدون که هیچ لذتی برای من و بابا بالاتر از این نیست که تو رو سالم و سرحال و شاداب ببینیم ...

خلاصه بعد رفتیم غرفه سرگرمی و شما نقاشی کردی ، ماهی گیری کردی و دلت نمی خواست از اونجا بیای بیرون چون یک داد و قال اساسی راه انداختی

بعدش رفتیم تو غرفه کتاب کودک و نوجوان ، البته خیلی خیلی شلوغ بود و ما نتونستیم همه جا بریم ولی کتابهایی رو که خودت انتخاب کردی و البته کتابایی که منو بابایی انتخاب کردیم برات خریدیم و یک عالمه سی دی و اسباب بازی فکری و عروسک انگشتی و چیزای دیگه ... (راستی اینقد شما شعر حسنی نگو بلا بگو رو خوشگل می خونی که مامان هر چی کتاب در مورد حسنی به چشش خورد برات خرید .)

دختر نازم

با تو بودن برام مثل یه رویای شیرینه ، یه حس نگفتنی که تو اعماق وجودمه ، حسی که برام مقدسه و بهش احترام می زارم و خدا رو به خاطر دادن این حس شکر می کنم ، بیا همیجا با هم دعا کنیم خدای بزرگ و مهربون همه بچه های دنیا رو در پناه خودش حفظ کنه و به به پدر مادرشون کمک کنه  لیاقت داشتن گلهای باغ زندگی رو داشته باشن ،آمین