عزیزترینم

اینروزا که مامان دیگه بهت شیر نمی ده برا مامان روزای خیلی سختیه  هر چند که تو اینقدر مظلومی که زیاد به روت نمی یاری ولی مامانت خوب می دونه بی قراریات مال چیه ، خوب می دونه گریه نصف شبت از چیه و همینه که جیگرمو آتیش می زنه ...

شبا که می خوای بخوابی خیلی بی قراری میکنی، هی میگی مامان قصه بگو ،منم هر چی بلدم برات تعریف می کنم ولی تو دنبال گم کردت می گردی و چیزی آرومت نمی کنه اخر سرم سرتو می زاری رو سینه مامانو با غمگینی به خواب میری ،وای اگه بدونی چقدر برام زجر آوره دلم می خواد بشینمو های های گریه کنم

سنگ صبورم

خیلی خسته و کسلم برام دعا کن خدا بهم کمک کنه این روزا رو پشت سر بزارم .

می بینی پرنیان جونم ، هنوز بزرگ نشدی ولی سنگ صبور مامان شدی خدا رو شکر واسه داشتنت  ،سعی می کنم مامان خوبی باشمو زیاد از غصه هام برات نگم که تو ناراحت نشی ، ایندفعه رو ببخش ، خیلی دوستت دارم