دختر عزیزتر از جانم سلام

دیروز کلی با هم کیف کردیم

عصری که شما از خواب بیدار شدی مامان همه کاراش و کرده بود و دربست در اختیار یک یکدونش بود . خلاصه بغلت نشستم و گفتم بیا بازی کنیم ، تو هم از خدا خواسته گفتی مثلا" من مامانم نی نی شو و گریه کن بعد که گریه می کردم تندی میومدی بوسم می کردی و میگفتی گریه نکن نازی گل پیازی  تازه برام کتاب قصه خوندی با اون زبون شیرینت می گفتی " یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا یکی نبود  " بعدم هر چی بلد بودی سمبل می کردی و برا مامانی تعریف می کردی ، یه دفعه می گفتی چشاتو ببند یه دفعه می گفتی چشاتو باز کن خلاصه حسابی رفته بودم سرکار  .... 

در عوضش منم حسابی چلوندمت و از فرصت استفاده کردم به این هوا حسابی بوست کردم تا دلم خالی شه ماچماچ