فرشته کوچولوی مامان

اینروزها روزهای عجیبی است ، روزهایی که حتما" در تاریخ ثبت می شود و برای آیندگان بازگو خواهد شد . روزهایی که جان انسانها بی ارزش می شود و بوی خون و فریاد و دود و آتش باقی می ماند...

عزیز معصومم

تو هنوز خیلی کوچکی و معنی خیلی چیزها را نمی دانی تا برایت بنویسم تنهایی آدمها تا چه اندازه بزرگ است ...

تو نمی دانی وقتی در چند قدمی ات آدمها برای اینکه کسی حرفشان را بشنود می میرند و تلویزیون خانه ات از همزیستی مسالمت آمیز جانوران سخن می گوید چگونه باید فریادت را در گلو بشکنی و چیزی نگوییعصبانی

تو خواب بودی وقتی که جلوی چشمان مامانی و بابایی ماشینمون رو خرد کردند و درهای خونمونو شکستند و ما جرئت نکردیم از حقمون دفاع کنیم و یا حتی اعتراض کنیم ...

آرامش دل من

در آغوش می گیرمت و دستانم را دور بدن کوچکت حلقه می کنم تا به تو امنیت ببخشم ، آنچه را که خود اکنون ندارم ....