شیرین زبون مامانی ، دخمل بامزه من

دیروز که رفتم مهدکودک دنبالت خاله سیمین گفت که کلی از دستت خندیدن

وقتی پرسیدم چرا ؟ گفت که نیوشا عروسک باربی با خودش آورده بود مهد و تو نشستی یه گوشه و با مظلومیت هر چه تمامتر گفتی من ندارم من از اینا ندارم هیچکس برام نخریده چرا من ندارم ناراحتافسوس و بعدشم با  همه قهر کردی قهر جالبتر این که حاضر نشدی عروسک نیوشا را بگیری خلاصه بلافاصله بعد از رفتن به  خونه  از تو ویترینت بهت یه باربی خوشگل دادم، خوشحال شدی و پرسیدی منم دارم ؟ گفتم بله مامانی شما هم داری بعد یه کم بهش نگاه کردی و گفتی این خوشگله یا مال نونوشا (نیوشا ) گفتم دو تاش گفتی آره بعد گفتی مال من خوشگلتره گفتم آره مامان نی نی تو قشنگه ، گفتی مامانی اینکه نی نی نیست این عروسکه تعجبگفتم بله شما درست می گین بعدش گفتی مامانی گل سرش چه خوشگله بده من ( حالا همیشه از گل سر زدن فراری هستی و من باید با خواهش و التماس و دعوا و داد و.... موهاتو مرتب کنم ) گفتم این مال عروسکه تو خودت این همه گل سر داری ولی گیر دادی و گفتی می خوام و خیلی خانم نشستی تا من کش سر باربی و درآوردم و موهای تو رو بستم جیکت هم در نیومد بعد رفتی سراغ کفشاش و اولش با خنده گفتی که چقد کفشاش خوشگله ، صورتیه ، بعدش رفتی کفشای خودتو آوردی و به پاهات نگاه کردی که یهو دیدم اشک و آه و زاری شروع شد با نگرانی پرسیدم چی شده نگرانسوالکه با غصه زیاد جواب دادی ببین پاهاش چه خوشگله !!! کوچولو موچولو !!! پای من بزرگه زشته ! ببین کفشاش چقد ریزه میزس کفشای من بزرگه تازه از اینا (پاشنه ) نداره که.... گریه خلاصه جونم برات بگه کلی حرف زدم و قصه بافتم تا راضی شدی ولی تا آخر شب دیگه هیچ جای سالمی از عروسکت باقی نموند ....