حبه انگور مامان سلام

چند وقت بود می خواستم این ماجرا را بنویسم یادم می رفتآخ یه روز صبح که از خواب بیدار شدی یه نگاه به من کردی یه نگاه به بابایی و یه دفعه گفتی مامان دستای بابا رو ببین ، عین دستای آقا گرگس خندهبا تعجب گفتم چرا؟ گفتی ببین دستاش چقدر مو داره تعجبدستای آقا گرگه هم سیاه ، اما دست تو که سفیده ببین تو مادر منیقلبماچبعد رو به بابایی کردی و گفتی برو ، در و روت باز نمی کنم بعدم صداتو کلفت کردی و گفتی الان میاد منو می خوره برم قایم شم و رفتی زیر پتوت قهقههخلاصه کلی ما رو فیلم کردی و من و بابا هم حسابی چلوندیمت ، هر وقت یاد اون روز می افتم دلم برات ضعف می ره که اونطور با جدیت راجع به آقا گرگه حرف می زدی و داشتی نمایش شنگول و منگول و اجرا می کردی  بغلیه چیزی هم فهمیدم ، اونم اینکه کتابهایی رو که شبا برات می خونم چقدر روت تاثیر می ذاره و ذهنتو مشغول می کنه متفکراز اون روز سعی کردم موقع خواب برات قصه های لطیف تعریف کنم، تا گلم شاد و خوشحال به خواب بره و خوابای خوب ببینه  خواب