پرنیان مموشی سلام

دخمل نازم از بلبل زبونیهات که زیاد نوشتم ،‌ولی واقعا" احساس می کنم که تو از بچه های همسن و سالت یه ذره جلوتری ( البته فکر کنم همه مامانا همین فکرا رو می کنن خجالتقهقهه)در هر صورت بعضی وقتها دلم می خواد بخورمت

دیشب من و بابایی و شما رفته بودیم بیرون ، وقتی از ماشین پیاده شدیم بابایی سرفش گرفت ، یه سرفه شدید اونوقت بود که تو با نگرانی چند بار پرسیدینگران : بابا چی شده ؟ بابایی چی شده ؟ چرا سرفه می کنی ؟ و بعد در حالی که قیافه ای جدی به خودت گرفته بودی دستات تو به حالت اشاره گرفته بودی و می گفتی چند بار گفتم نوشمک نخور ببین نوشمک خوردی سرفه می کنی دیگه نوشمک نخوری ها و بعد که سرفه بابایی قطع شد اول پرسیدی خوب شدی سوالوقتی بابا گفت آره خوشحال شدی لبخندو ادامه دادی : دیگه نوشمک نخوری ها ، بابا گفت چشم بعد دوباره اخم کردی و گفتی : بگو ببخشید ، بگو دیگه تکرار نمی شه ، بگو دفعه ی آخرم بود ، هر چی نمی گم ( یعنی هر چی هیچی نمی گم ) و این وقتی بود که من و بابایی در حالی که داشتیم از خنده منفجر می شدیم دلمون می خواست تو رو بچلونیمبغلماچبغلماچ

پ . ن : در راه برگشت بابایی از اینکه تو نگرانش شده بودی کلی باد در غبغب انداخته از خود راضیو با خوشحالی به من گفت خنده: دیدی چقدر دلسوزه ؟ قلبدختره دیگه ! مطمئن باش اگه پسر بود ناراحت که نمی شد هیچی به روی خوش هم نمی آورد ابلهو کلی خدا رو برای داشتن تو هدیه آسمونی شکر کردیم