پرنیان عروسک رفته به مهد کودک

دخمل ناز مامان اگه بگم همه تو مهد کودک عاشقت شدن دروغ نگفتم دروغگو

چند روز پیش که صبح بردمت مهد ، دیدم مربیا ریختن سرت ، التماس می کردن بهشون بخندی تو هم هی عشوه میومدی خجالتاینقد ازت تعریف کردن که نگو ،می گفتن ما این سفید بلوریه میخوریم ، خیلی ناز و ماه ، خیلی جیگره ، خیلی خیلی عسله و از این چیزا ... سیمین جون به من گفت می ری خونه با پرنیان حال می کنی دیگه ؟

به اون جواب دادم آره ولی پیش خودم گفتم من با پرنیان عشق می کنم یک چیزی که فکر می کنم گفتنی نیست ولی فقط خودم می دونم تو چه حسی به من می دی .

عزیز دلم اینو بدون که مامانت عشقیو با تو تجربه کرده که با همه سلولهای بدنش اونو درک می کنه و لحظه به لحظه تو فکر تو و به یادته , الان که پیشم نیستی و دارم برات می نویسم دلم برات تنگ شده و آرزو داشتم چشای خوشگلت روبروم بود کاش اینجا بودی عزیرم تا بعد اظهر که بیام دنبالت ثانیه ها رو می شمرم بامن حرف نزن