این چند وقته که آپ نکردم کلی ماجرا داشتیم با پرنیان خانم ، از شب یلدا بگیر تا مراسم عزاداری و شیطنهای پرنیان و سوالهای عجیب و غریبش سوالراستی یه کارگاه بازی هم توی مهد کودکش برگزار شد که من و بابایی و پرنیان  شرکت کردیم و کلی بازی کردیم و رویهمرفته خیلی کیف داد و در ضمن چیزای جدید یاد گرفتیم مژه

دیروز همینطوری که نشسته بودم و داشتم به اخبار داغ اینروزها گوش می کردم و کلی جو غم منو گرفته بود و در فکر بودم پرنیان اومد پشتم و دستاشو حلقه کرد دور گردنم و شروع کرد به تکان دادن منو و شعر خوندن ، اونم چه شعری :

الاغ من پیره        ترمز نمی گیره

.....

من در حالی که از تعجب دهنم باز مانده بود !!گفتم پرنیان این شعرو از کجا یاد گرفتی ؟؟ در حالی که از خنده  غش کرده بود و خوشحال از اینکه تونسته توجه منو به خودش جلب کنه و دیگه تی وی نگاه نمی کنم گفت : از مامان جون یاد گرفتم دیگه بابا قهقههدر حالی که خودمم خندم گرفته بود زنگ زدم به مامانم و براش تعریف کردم که جریان چی شده بعد از کلی قربون صدقه رفتن و خندیدن گفت وقتی خونشون پرنیانو کول کرده بوده و راه می رفته این شعر و خونده و فکر نمی کرده پرنیان اینقدر زود یاد بگیره چشم

حالا قرار شده ایندفعه یه چیز دیگه براش بخونه ببینیم پرنیان چیزای دیگه هم اینقدر زود یاد می گیره یا نه ؟؟

پرنیان شبها که می خواد بخوابهخواب به من میگه مامان دستاتو بنداز دور گردنم  تا خوابم ببره خودشم دستاشو حلقه می کنه دور گردنمو و محکم بغلم می کنه ( البته اینا بعد از اون چهار پنج تا کتابی که براش خوندم اتفاق می افته ) دیشب نصف شب از خواب بیدار شده و می گه مامانی لپمو ناز کن و بعدشم دستامو گرفته و می کشه به صورتش

 الهی قربونت برم دختر عزیزم ، تو که همه دنیای منی و به عشق تو نفس می کشم و همه آرزوهام تو وجو تو خلاصه می شه ، عاشقانه دوستت دارم شیرینی زندگی قلب

 

پ.ن 1 : امسال شب یلدا چون ما عروس داشتیم همگی دسته جمعی رفتیم خونه شیما جون ، خانم برادرم ,Hippie و براش شب چله ای بردیم(میوه ، گل وشیرینی ، آجیل ، ماهی سفید با زیتون و ترشی ، هندوانه ، لباس زمستونی ، گوشواره ، پارچه و یک دیوان حافظ نسبتا" نفیس ) سعی میکنم عکس وسایلشو رو بزارم .  کلی فال گرفتیم و خوش گذشت .  

پ .ن 2: پرنیان امسال تازه متوجه مراسم عزاداری شده بود و کلی براش جالب بود و یک سره سوال می پرسید و واقعا" بعضی سوالها جواب دادنش برام سخت بود یعنی نمی دونستم چه جوری برای بچه ای با این سن ماجرای کربلا را تعریف کنم و بگم امام حسین (ع) چی شده ، اسامی که توی سینه زنی ها و توی تلویزیون می شنید براش سوال انگیز شده بود و می پرسید مامان چرا سینه می زنن نمی گن حسین می گن حیدر ، حیدر دیگه کیه ؟ عباس کیه ؟ و از اینجور سوالها ... یک بار هم که سینه زنها می گفتن یا ابوالفضل گفت مامان می گن یا ابوالفضل خوب بگن بابا جون دیگه ( آخه اسم بابام ابوالفضله )

پ.ن 3 : چه جوری می تونم برای پرنیان توضیح بدهم که امام حسین اگه شهید شد برای این بود که بگه نمی تونه حکومت ظلم و جور و قبول کنه و با یزید بیعت نکرد . چه جوری براش بگم امام حسین برای آزادی و آزادگی شهید شد ، چیزی که ما امروز نداریم و چه جوری برای دخترم توضیح بدم ؟؟؟؟؟