دیشب موقعی که داشتم برای پرنیان کتاب می خوندم تا بخوابه   خیلی غیر منتظره پرسید :سوال

پرنیان : مامان الان خیلی خوشحالی من پیشتم ؟

من: آره مامانی خیلی

پرنیان :  ببین من شبا مهد کودک نمی رم پیشت می مونم :

من :آره دخترم ،‌تو خیلی مهربونی  

پرنیان : صبحها که من می رم مهد کودک تو خیلی غصه می خوری ؟؟

من : آره عزیزم دلم برات تنگ می شه

پرنیان : مامان می دونی گریه کردن کار بچه های بده ،‌تو وقتی من می رم مهد کودک گریه نکنی ها

من : نه مامان گریه نمی کنم ،‌صبحها وقتی تو میری مهد منم میرم سر کار

پرنیان : گریه نمی کنی غصه هم نمی خوری؟ ناراحت

من : چرا مامانی دوست دارم تو پیشم باشی ،‌ ولی چاره ای نیست

 پرنیان: مامانی دوست داری من نرم مهد کودک پیشت بمونم !!

و بعد در حالی که تند تند حرف میزد و مهلت حرف زدن به من نمی داد مرتب می گفت : ببین عزیزم من پیشم بیا بخواب من فردا صبح مهد کودک نمی رم گریه نکنی ها من پیشتم

پ.ن : این مسئله اینقدر روم تاثیر گذاشت که تا صبح از سر درد خوابم نبرد الهی بمیرم برا بچم به چه زبونی بگه دوست نداره بره مهد کودک ؟ دوست داره صبح که از خواب بیدار می شه تو آغوش مامانش باشه نه مربی مهد کودک !!! دوست داره مامانش پیشش باشه !!آخه این خواسته زیادی نیست برا یه بچه دو سال و نیمه ....