هفته ای که گذشت حسابی درگیر مهد کودک رفتن پرنیان بودم انگار تازه روز اولش باشه دائم بهانه می گرفت .استرس پرنیان معمولا" صبحها با باباش می ره مهد ، چون من زودتر میام اداره و اونا یه کم دیرتر، اول هفته چون باباش کار داشت تصمیم گرفتیم باهم بیایم بیرون که باباش هم زودتر بره سرکار ، خلاصه باهم بیرون اومدن همانا و چسبیدن پرنیان به من، محکم منو بغل کرده بود و التماس می کردگریه که نره مهد کودک و با گریه می گفت : مامانی نرو مامانی نرو .. اگه بدونین من چه حالی شدم وقتی پرنیان و گذاشتم خودم کلی گریه کردم  همسری می گفت چون تو اومدی اینطوریه وگرنه هر روز با خنده میره

از فرداش  من نرفتم که دیگه بچم هوایی نشه ولی این ماجرا ادامه داشته ، البته وقتی می رفته دیگه توی مهد خوب بوده (به گفته مربیش ) و دیگه یه قطره اشک هم نمی ریخته ولی دل من و باباش خون می شده اول صبحی ... آخ

چهارشنبه ای  نزدیک مهد کودک که بوده داد و هوار راه انداخته و گفته اصلا" نمی رم مهدgirl_cray2.gif و می خوام برم خونه مامان جون باباش هم که طاقت گریه هاش و نداشته بردش خونه مامانم اینا و اینطوری بود که پرنیان خانوم پیروز شد و به هدفش رسید و اونروز رو حسابی خوش گذرونده بود girl_blum2.gif

ولی چه فایده .. الهی بمیرم دوباره امروز بچمو گذاشتم مهد کودک ، البته امروز با اینکه با هم رفتیم ولی گریه نکردو با خنده ازم خداحافظی کرد آخه توی این چند روزه حسابی باهاش حرف زدمو و هر چی قصه توی این رابطه به ذهنم رسید براش تعریف کردم و سعی کردم توجیهش کنم که بالاخره باید بره مهد کودک چون مامانش کارمنده و نمی تونه ازش مراقبت کنه ( میدونم مامان بدی ام دخترم اینارو مینوسم که بزرگ شدی و اینجا رو خوندی بدونی که چقدر عذاب می کشیدم I'm Sorry)

پرنیان عادت داره وقتی خیلی خوابش میاد با خودش حرف می زنه connie_rockingbaby.gifدیشب هم موقع خواب می گفت : دخترهای خوب وقتی میرن مهد کودک گریه نمی کنن و هی نمی گن مامانمو می خوام چون مامانا باید برن سر کار بعدهم بچه ها با باباشون میرن مهد کودک ، مهد کودک خیلی خوبه آدم با دوستاش بازی می کنه .. دخترا نباید بگن ما می خوایم بریم خونه مامان جون باید برن مهد کودک وقتی مامانشون اومد دنبالشون اونوقت باهم برن خونه مامان جون ... و همینطور که اینارو میگفت خوابش برد

پ.ن 1: پرنیان اینروزها خیلی رو کلمات دقت می کنه مثلا" داره با خودش بازی می کنه و ظاهرا"  حواسش به بازیشه ولی یه دفعه یه کلمه ای که از تلویزیون می شنوه و براش جالب میاد و می گه و دربارش سوال می کنهسوال ، خدا نکنه من یا باباش یه حرف اشتباهی بزنیم کلی بهمون می خنده و ازمون ایراد می گیره ، یکی از کارمندای مهد به پرنیان می گفته پری یا پپری ، چند وقت پیش اومد گفت مامان سحر خانوم به من میگه پپری جون ، یا میگه پری جون آخه مگه من پپری ام من پرنیانم بهش بگو به من بگه پرنیان جون ، ( جالب اینه که اینقدر که تو خونه  حرف می زنه توی جمع روش نمی شه حرفشو خودش بزنه و به من می گه ) و من به سحر خانوم گفتم که به ایشون بگن پرنیان جون

پ. ن 2 : پنجشنبه ای که گذشت تولد عرفان جون عزیزم پسر خاله پرنیان بود و اینم چند تا از عکساش ، پرنیان حسابی سنگ تموم گذاشت و کلی رقصید ، در ضمن کلی هم کادو گرفت .

این صندلی که روش نشسته علی جون و عرفان جون براش خریدن

اون کیف صورتیه که روی کادوهاست مامان جون برای پرنیان خرید ، لوازم دکتریه

پ . ن 3 : دو هفته پیش جمعه با دو تا از دوستام ( همکارام ) به اتفاق خانواده رفتیم امامزاده داوود و پرنیان با دوستش ملیکا حسابی برف بازی کرد و خوش گذروند اینم عکساش :