می دونم اول هفته است و نباید انرژی منفی بدم ولی دیروز واقعا" برام روز بدی بود ناراحت

همه می دونن این چند هفته مونده به پایان سال چقدر کار می ریزه رو سر آدم  بابای پرنیان هم که اینروزها سرش شلوغه و کمتر می تونه به من کمک کنه ( در واقع اصلا" نمی تونه ) ، پرنیان هم که وقتی می افته رو اون دورش حسابی شیطنت می کنه ، خودم هم چند روز بود اصلا" حالم خوب نبود خلاصه همه چی دست به دست هم داده بود که اینجانب تبدیل بشم به یه همسر و مامان بداخلاق و غرغرو ..شاید باورتون نشه ولی چهارشنبه و پنجشنبه واقعا از دست پرنیان به مرز جنون رسیده بودم

پرنیان جدیدا" گیر داده باید دست و صورتشو خودش بشوره و راهشم یاد گرفته می ره صندلیشو می ذاره جلوی ظرفشویی توی آشپز خونه و به مدت کم کم 20 دقیقه دستاشو می شوره و با خودش حرف می زنه و این کار هر ساعت تکرار می شهgirl_cray2.gif  اینش هیچی لباسش هم خیس می شه و گیر میده باید عوض کنی حالا مگه لباس عوض کردنش به همین راحته کلی وقت می بره و بازیگوشی می کنه یا مثلا می خواد لباسی رو بپوشه که اصلا" مناسب نیست ، البته این دست شستنها به غیر از اونایی که وقتی می ره دستشویی و اونجا دستشو می شوره و این لباس عوض کردنها به غیر از اونایی که وقتی مثلا" شیر یا میوه می خوره و لباسش لک می شه و باید لباساشو عوض کنی  جالبه که باباش می گه مگه بده بچم تمیزه نمی دونم اگه خودش هم می خواست بشوره و پهن کنه و جمع کنه همین حرفا رو می زده یا نه ....

این کارایی که بالا گفتم به غیر از پخش کردن اسباب بازیهاست و بد غذا خوردن و شیطنهای دیگس البته ناگفته نمونه که این وسط کلی هم کارای با مزه می کنه مثلا" وقتی داره دستاشو می شوره و می دونه من دیگه دارم ناراحت می شم با خودش تکرار می کنه البته بلند : بچه خوب باید همیشه دستاشو بشوره تا کثیف نباشه و میکروبی نشه خوب نیست آدم مثل  حسنی باشه یا مثلا" وقتی خونه رو کاملا" کن فیکون کردهgirl_cray2.gif رو می کنه به عروسکاش می گه کدومتون اتاقو کثیف کردین وای وای وای خیلی کار بدیه ببینن تازه خونمون تمیز شده بودا ای بچه های بد .. و یا در اوج عصبانیت بهم می گه مامان دوستم داری ؟ خیلی عاشقمی و از این بلبل زبونیها ...

بگذریم ، از هفته پیش قرار گذاشته بودیم این هفته جمعه هم بریم خرید هم پرنیان رو به قول خودش ببریم گردش . جمعه صبح زود بابای پرنیان رفت سرکار و قول داد تا ساعت 9 صبح برگرده که به کارامون برسیم . خلاصه طبق معمول 9 شد 10 و تا خواستیم از خونه بریم بیرون ساعت 11 شد و پرنیان هم این بین کلی شیطنت کرد و منهم کلی غر زدم تا بالاخره رفتیم زرتشت من یه پارچه ای می خواستم خریدمو و رفتیم به سمت خیاطی که هم پارچه رو بدیم و هم اونجا یه پارک خوب بود که پرنیان بازی کنه تا اینجاش خوب بود چون تو راه حسابی با همدیگه خندیدم تو پارک هم خوب بود و پرنیان کلی ذوق کرد و خندید Yahو داشتیم می اومدیم که گفت یه تاب دیگه و ما هم گفتیم بزار بهش خوش بگذره و به حرفش گوش کردیم ولی کاش نکرده بودیم چون بچم از رو تاب افتاد و بینی اش باد کرد و کبود شد و حسابی دردش گرفت تازه شانس آورد که زمین فوم بود چشمتون روز بد نبینه تمام بدنم داشت می لرزید اینقدر ترسیده بودم که نگو دیگه سریع بردیمش دکتر و عکس گرفتیم که خدا رو هزار مرتبه شکر چیزش نشده بود

الهی بمیرم بچم که دید من و باباش چقدر هول کردیم به ما دلداری می داد و می گفت ناراحت نباشین خودش خوب می شه و سعی می کرد خودشو خوشحال نشون بده ...

خلاصه دست از پا درازتر و با کلی ناراحتی و اعصاب خوردی به خونه برگشتیم ولی وقتی یاد اون لحظه می افتم دلم از جا کنده می شه خدا رو شکر می کنم بچم سالمه praying

پ . ن : از دیروز که این اتفاق افتاد کلی دچار عذاب وجدان شدم و فکر می کنم من این چند روزه نا شکری کردم که پرنیان اینطوری شد و هی گفتم پرنیان از دستت خسته شدم .. ای خدای بزرگ غلط کردم منو با بچم امتحان نکن