عزیزترینم

الان که دارم برات می نویسم تو دلم پر غصصگریه ، از اینکه مجبورم تو رو بزارم مهد کودک از خودم بدم می یاد . وقتی که با اون زبون خوشگل بچه گونت می گی مهدکودک نریم همه وجوم می لرزه . البته اونجا به تو خوش می گذره و مربیات می گن تومهد خیلی خوبی و  اصلا" بهانه نمیگیری . ولی با این حرفا دل مامانت آروم نمی شه ناراحت

دختر نازم

جدایی از تو برام سخته ، وقتی فکر می کنم الان داری چی کار می کنی ؟ چیزی خوردی یانه ؟ بهت توجه می کنن ؟ به موقع عوضت می کنن ؟ نکنه بچه ها  اذیتت کنن ؟ نکنه عزیز دلم تشنش با شه نتونه بگه و هزارتا چیز دیگه ....

 این فکرا دیوونم میکنه ، دلم می خواد بغلت کنم و به خودم بچسبونمت و  هیچوقت از خودم جدات نکنم و خودم همیشه مواظبت باشم .

هدیه آسمونی من

تو اینو بدون که مامان همیشه باهات و مواظبته و اگه یه روز حس کنه نبودنش به تو ضربه می زنه همه کاراشو ول می کنه چون تو زندگی تو از هر چیزو هر کس دیگه برام مهمتری .....

عاشقتم عزیز دلم  قلب