ذکر من، تسبیح من، ورد زبان من علی است جان من، جانان من، روح و روان من علی است تا علی (ع) دارم ندارم کار با غیر علی شکر لله حاصل عمر گران من علی است.

همیجا میلاد امام علی(ع) را به همه دوستان خوبم تبریک می گم .  

و جا داره به پدر عزیزم هم یه تبریک ویژه بگم :

بابای خوبم امیدوارم همیشه سالم و سرحال باشی و سایه ات روی سر ما باشه . بدون که همه دلخوشی ما به اینه که دستای پر مهرت همیشه یار و یاورمونه و خونه تو خونه امید ماست . روزت مبارک باشه .

خوب حالا براتون بگم از اینروزها که حسابی مشغولم . نزدیکی عروسی داداشم از یه طرف و اسباب کشی مامانم اینا از طرف دیگه حسابی سرمو گرم کرده و در ضمن دیگه از پا افتادم . البته این از پا افتادن یه کمش ربط داره به مهمونی جهاز برون که از بس حرکات موزون انجام دادم با اون کفشهای پاشنه بلند ،‌شبش از پا درد خوابم نمی برد چشمک 

و اما براتون بگم از پرنیان که تو این شلوغ پولوغی حسابی برای خودش حال می کنه . از روز اولی که مامانم اینا رفتن خونه جدید وقتی اومد و خونشونو دید یکی از اتاق خواباشو که رنگش صورتی بود انتخاب کرد و به بابام گفت بابا جون این اتاق من باشه ؟ بابام هم که عاشق پرنیانه فوری گفت باشه و اعلام کرد این اتاق مال پرنیانه و هر چی من اشاره کردم قول نده توجه نکرد . خلاصه این دختر من حسابی جو زده شد و دیگه نذاشت هیچکس به اتاقش دست بزنه . خودش رفت و هر چی قاب عکس خونه مامانم داشت برداشت و چید دور اتاق و اگه کسی می خواست وسیله ای اونجا بگذاره باید از خانم خانوما اجازه می گرفت . یه بار داداشم رفت توی اون اتاق وسیله برداره فوری از سر سفره مثل جت دوید دنبالشو گفت تو اتاق من چی می خوای ؟ نباید اجازه بگیری وقتی می خوای بری تو اتاق کسی ؟قهقههوای دیگه مرده بودیم از خنده . روز جمعه هم که مهمونی بود خواهرام داشتن تو همون اتاق وسایل عروسو تزئین می کردن که وقتی از راه رسیده رفته بهشون گفته لااقل یه زنگ می زدین ازم اجازه می گرفتین بعد می رفتین تو اتاقم تعجببعد هم وقتی فهمیده مال عروسیه گفته عیب نداره و مرتب می رفته بهشون می گفته عیب نداره تو اتاقمین . بهتون اجازه می دم .

کلا پرنیان تازگیها خیلی بلبل زبون شده مثلا تا می بینه بابام داره یه کاری می کنه می گه بابا جون راحت باش یا وقتی می خنده می گه بابا جون خوشحالی ؟ دیروز رفتیم گل فروشی برای روز پدر گل بخریم به فروشنده می گه چون تولد بابامه ، بابام هم پسره گل آبی می خوام . خلاصه ما به سلیقه خانوم یه دسته گل با رزهای آبی خریدیم . چند روز پیش از دهنم پرید گفتم می خوام ببرمت استخر ، یعنی کشته منو هر روز می پرسه کی می ریم استخر ؟ آخر سر بهش گفته اگه الان بریم سیاه می شیم بزار اول بریم عروسی بعدش می ریم استخر حالا این بماند که از روزی که براش لباس خریدیم مدام می خواد بره عروسی و بهونه عروسی رو می گیره . خلاصه اینم از حال و هوای اینروزها . راستی یه چیزه دیگه ، می خوام پرنیانو ثبت نام کنم کلاس باله یه جلسه هم امتحانی رفته ولی نمی دونم براش زوده یا نه . مربیهاش می گن چند جلسه بیاد را می افته ولی اگه کسی تجربه داره بهم بگه که آیا سنش مناسبه یا نه ؟

پ . ن : نمی دونم چه حکایتیه هر وقت برای بابای پرنیان کادو می خرم به جای اینکه خوشحال بشه می گه چرا خریدی من که گفتم چیزی نمی خوام من اصلا از تو توقع ندارم ما که با هم از این حرفها نداریم همین گل بس بود ! من فکر می کنم اهمیت دادن به مناسبتها و خرید هدیه در واقع نشونه ارزشیه که آدم به همدیگه می ده و مهم نیست چقدر به هم نزدیکی و با هم از این حرفها داریم یا نه ؟ خوبه منم وقتی برام هدیه می خره اینطوری برخورد کنم ؟