سلام  دوستان عزیزم

از همتون به خاطر تبریکهای صمیمانتون برای ازدواج برادرم تشکر و قدردانی می کنم . بغلبالاخره مراسم عروسی گذشت و ما یک نفس راحت کشیدیم . حتما همه کسایی که عروسی خواهر یا برادرشون تجربه کردن می دونن در عین شادی عمیقی که توی دل آدم هست هزار تا کار می ریزه سرش که حسابی خستش می کنه . مسئولیتی که از قبل از برگزاری مراسم داره و استرسهایی که براش پیش میاد همه و همه دست به دست هم می دن که روز پاتختی دیگه نا نداشته باشی راه بری ( البته انجام حرکات موزون در مراسم عروسی هم به موارد بالا اضافه کنین که هنوز بعد از گذشت چند روز کف پام تاوول داره چشمک) یه دونه داداش که بیشتر نداشتم بایدسنگ تموم می زاشتم دیگه نیشخند.

صبح روز عروسی پرنیان رو گذاشتم مهد کودک تا خودم برم آرایشگاه . از قبل هم به مربیش سفارشات لازم رو کردم که ناهارش رو زود بده و خوابشو بکنه تا ساعت 2 و بعد بیاردش پیش من آرایشگاه تا موهاشو درست کنم . اما پرنیان خانم وقتی اومد آرایشگاه هر کاریش کردیم زیر بار نرفت که نرفت و گفت نمی خوام موهامو خانم آریشگری درست کنه . خودت باید درست کنی و این در حالی بود که از مدتها قبل نقشه می کشید که روز عروسی بره پیش خانم آرایشگری تا موهاشو مثل عروسا کنه .... خلاصه ما برگشتیم خونه و خودم با عجله یه ذره موهاشو درست کردم و با جناب همسر رفتیم آتلیه . اون مزونی که لباس پرنیان و دوخته بود ازمون قول گرفت که حتما تو آتلیه ازش عکس بگیریم و براشون ببریم تا به عنوان مدل تو ژورنالشون بزارن . حالا نمی دونم عکسها چه جوری بشه . اول چند تا عکس خانوادگی انداختیم و بعد خانم عکاس خواست یه عکس دو نفره از ما بندازه که پرنیان کلی بهش برخورد و بغض کرد و هر کاری کردیم اخمش وا نشد . بالاخره بعد از انداختن عکس راهی سالن شدیم و اول اتاق عقد و بعد هم مراسم . جالب اینه که پرنیان تا خانم برادرمو دید گفت وای مامان ببین شیما جونم مثل من عروس شده خندهدخترم حسابی داشت توی عروسی بهش خوش می گذشت ودست در دست پسر خالش عرفان توی سالن و محوطه اش چرخ می زد و اجازه نمی داد کسی به عرفان جونش نزدیک بشه که گویا توی محوطه بیرون از پله می افته و من تو سالن مشغول بودم که دیدم گریان وارد شد ... بچه بیچاره حسابی زیر چشم و پبشت پلکش کبود شده بود ناراحتوای اگه بدونین توی اون لحظه چی کشیدم . قلبم داشت از جا کنده می شد . فوری براش یخ گذاشتم و بغلش کردم تا یک کم آروم شد ولی دیگه بد عنق شد و مدام چسبیده بود به من . فقط می تونم که بگم خدا بهمون رحم کرد . همش توی اون لحظه با خدام می گفتم اگه سرش شکسته بود ! اگه چشمش آسیب می دید ! اگه زبونم لال ضربه مغزی می شد ! خلاصه حسابی حالم گرفته شد .آخ ولی شکر خدا به خیر گذشت . واقعا همیجا و از ته قلبم خدای بزرگ و مهربونو شکر میکنم که دخترم آسیب جدی ندید وگرنه تا عمر داشتم خودمو نمی بخشیدم . بگذریم بالاخره بعد از مراسم هم کلی دنبال ماشین عروس رفتیم و بعد هم دوباره خونه بزن و برقص .( البته پرنیان توی همه این مراحل خواب بود ) .

امیدوارم همیشه برای همه شادی و جشن و سرور باشه هورا

پ . ن : حتما عکسهای پرنیان رو اینجا می زارم . راستش آنقدر مشغول بودم که وقت نکردم با دوربین خودم عکس بگیرم و باید منتظر عکسهای آتلیه باشم .