سلام به همه دوستان عزیز و مهریونم

چهارشنبه هفته گذشته (١۶ تیرماه ) ما به همراه مادرجون و پدرجون و عمو و زن عموی پرنیان راهی مشهد شدیم . جای شما خالی با اینکه به خاطر شهادت امام موسی کاظم (ع ) و همینطور  عید مبعث حرم خیلی خیلی شلوغ بود ولی زیارتش حسابی چسبید . راستش یه طورایی فکر می کنم اینبار امام رضا خودش دعوتمون کرده بود چون خیلی یه دفعه ای شد و با وجود یه سری موانع همه کارها خودش جور شد و با اینکه اولش زیاد تمایل به سفر نداشتم ولی کارها ردیف شد تازه تاریخ برگشتمون هم که شنبه بود و ما با هزار مکافات بلیط پیدا کردیم که بعد فهمیدم دو روز تعطیل اعلام شده و اگه می دونستیم اینقدر با مصیبت بر نمی گشتیم . ولی به هر حال تعطیلی برام خیلی به موقع بود چون باید خسته و کوفته می رفتم سر کار که به لطف تصمیم های شگفت انگیز د*و*ل*ت محترم خوابیدم و کلی حال داد . بیچاره زن عموی پرنیان که باید صبح اونروز می رفت سر کار و کلی شاکی بود کلافه

پرنیان هم توی این سفر حسابی خوشحال بود و کلی کیف کرد . دفعه قبلی که پرنیان مشهد رفته بود یکسال و سه ماهه بود و با همکارام رفته بودیم که دوستش ملیکا هم بود . اینبار یکسره راه می رفت و می گفت چقدر جای ملیکا خالیه ها . چرا اونا نیومدن کاش ملیکا هم بود . و جالب اینه که قشنگ یادش بود و وقتی گنبد امام رضا را از دور دید گفت مامان مشهد اوناهاش . بچم فکر می کرد مشهد همون حرم هستش و بیرون از حرم رو مشهد نمی دونست . پرنیان گلم خیلی قشنگ وقتی وارد می شد سلام می داد و اون دستای کوچکش را بالا می برد و دعا می کرد . تازه کلی هم نماز خوند با اون چادر گل گلی که مامان جونش براش دوخته بود . حیف که یادم رفت با چادر ازش عکس بگیرم عین فرشته ها شده بودفرشته .روز آخر که داشتیم می رفتیم حرم باباش گفت داریم می ریم از امام رضا خداحافظی کنیم که یه نگاه عاقل اندرسفیه به باباش کرد و گفت وقتی داریم می ریم تو باید سلام کنی نه خداحافظی وقتی برگشتی خداحافظی کن . خلاصه دخترم بزرگ شده و کلی قشنگ حرف می زنه . موقعی که برگشتیم هر کی ازش می پرسید خوش گذشت می گفت جای شما خالی . به مامانم اینا و داداشم می گفت خیلی جاتون خالی بود کاش شما رو می بردیم . راستی یه چیز دیگه شبی که از مشهد برگشتیم نزدیکای خونه که رسیدم پرنیان با اینکه خواب و بیدار بود یک کم دورو برش رو نگاه کرد و بعد پرسید کجا داریم می ریم ؟ که بهش گفتیم خونمون . پرسید کدوم خونمون ؟ گفتیم مگه چند تا خونه داریم . شروع کرد گریه کردن که من این خونه که اتاق دارم نمی یام . بریم خونه قبلیمون . من اونجا رو دوست دارم . می گفتیم خونه قبلی دیگه کجاست ( حالا فهمیدیم هتل رو می گه ) ؟ می گفت همونجا که نزدیک مشهده !!!خنده

پ . ن 1 : فردای روزی که از مشهد اومدیم به دلیل تعطیلات همکارای عزیزم به منزل ما اومدن و کلی با هم گفتیم و خندیدیم و کیف کردیم . پرنیان هم با ملیکای عزیز و متین دوست داشتنی کلی بازی کردند و شب که داشت از خستگی بیهوش می شد غر می زد که چرا ملیکا و متین رفتند ؟ من که دختر خوبی بودم همه اسباب بازیهامو بهشون دادم ! !

پ.ن 2 : مدتیه احساس می کنم پرنیان حافظه خیلی خوبی داره و خیلی وقایعی رو که دور و برش اتفاق می افته به خاطر می سپره  و به جاش ازشون یاد می کنه . مثلا پرنیان فقط یکبار قبل از عید اومد سر کارمن و خوب ورودی دانشگاه تهران هم که معلومه نرده های سبز . چند روز پیش که داشتیم توی خیابون راه می رفتیم از جلوی یه بیمارستان رد شدیم که همونطوری دورش نرده های سبز بود که دیدم پرنیان گفت مامان سرکارت . اول متوجه نشدم ولی بعد که دقت کردم دیدم به خاطر نمای ظاهریش می گه و خودش هم تاکید کرد که سرکارت هم از اینا داره . یا یه بار توی ماشین باباش یه ماشین شاسی بلند و به من نشون داد و گفت ببین چقدر شبیه سوزوکیه . که پرنیان فوری گفت نخیر سوزوکی پشتش چرخ داره این که نداره تعجبنمی دونم این حسی که دارم می گم به خاطر علاقه مادرانه هستش و همه بچه ها اینجورین یا پرنیان حافظه خوبی داره و من باید این موضوع رو جدی بگیرم ؟ لطفا راهنماییم کنین و اگه جایی رو سراغ دارین برای اینکه به طور علمی متوجه این قضیه بشم بهم آدرس بدید . خواهش می کنم حتما کمکم کنید نکنه یه وقت یکی از نبوغ آینده به خاطر بی توجهی من مسیرش رو اشتباه بره چشمکنیشخند

پ. ن 3: اینم دو تا از عکسای پرنیان با لباسی که عروسی دایی مجید پوشید بود . البته عکسای آتلیه هنوز آماده نیست و این عکسها رو روزی که لباس رو خریدیم انداخت . چون دوستای خوبم می خواستن زودتر ببین گذاشتم تا عکسهاش حاضر بشه .  لیلا جون مامان هستی عزیزم اگه خوشت اومد بگو آدرس بدم نیشخند

اینم جند تا از عکسای مشهد :

داخل قطار

 

صبح روزی که رسیدم . هنوز جابجا نشده بودیم از توی ساک شامپوهاشو در آورده بود و می گفت می خوام برم حموم

سر میز صبحانه ( کلی شیطونی کرد )

عاشق این گلدون شده بود و می گفت ببریمش خونمون