عزیزترینم

چهارم شهریورماه  بهترین و شیرینترین و مقدسترین روز زندگی من هست که خدا تو فرشته آسمونی رو به من هدیه کرد و نام مادر را بر من نهاد .

امسال سومین سال بودنت را جشن گرفتیم و به شکرانه داشتنت سجده کردیم که تویی همه بهانه ما در زندگی .

شیرین مامانی

نمی دونم چرا هر وقت می خوام برات بنویسم و از حسی که دارم بهت بگم بغض گلومو می گیره . شاید هنوز بعد از گذشت سه سال باورش برام سخته که تو دخترمی . هنوز هم شبا که می خوابی وقتی نوازشت می کنم و به صورت مثل ماهت نگاه می کنم با خودم می گم یعنی این فرشته کوچولو مال منه ؟ و واقعیت اینه که تو هستی و این منم که افتخار داشتنت را دارم و اینکه تو داری بزرگ می شی و هر روز که می گذره مستقل تر . نمی دونم چرا از بزرگ شدنت می ترسم ، از اینکه دیگه نتونم مثل حالا بغل کنم و نوازشت کنم . از اینکه اینقدر حرفای قشنگ به هم نزنیم و تو اینهمه محکم بغلم نکنی . همه می گن که بچه ها به ماماناشون وابسته ان ولی این منم که به تو وابسته ام .  وقتی شبها بهت اصرار می کنم که باید توی اتاق خودت بخوابی و تو التماس می کنی که پیشم بخوابی یا لااقل توی اتاق ما بخوابی با خودم می گم چرا اینهمه اصرار ؟ مگه تا چند وقته دیگه این فرصت وجود داره که دست بندازی گردنم و صورت به صورتم بخوابی ؟ مطمئنم به زودی به همین سرعتی که این سه سال گذشت زمانی می رسه که نمی تونم سیر ببینمت و تو درگیر کارهای خودت می شی . 

عزیز دلم

زمانی که فهمیدم تو را دارم بیشترین حسی که داشتم ترس بود از اینکه چگونه می توانم برایت مادری کنم . همه چیز به نظرم پیچیده بود و اینکه بعدا چه خواهد شد تا اینکه تکانهای گاه و بیگاهت شروع شد و من تو را حس کردم . بهت عادت کرده بودم و اگر ساعتی بی حرکت می شدی دنیا برایم تیره می شد و مانند دیوانه ها  به دکتر می رفتم تا صدای قلبت را بشنوم . اضطرابم به قدری بود که بابایی می خواست برایم دستگاهی بخرد که بتوانم مرتب صدای قلبت را بشنوم که به توصیه پزشک اینکار را نکردم ولی دوران پر استرسی را پشت سر گذاشتم تا زمانی که موقع تولدت شد . زمانی که از حالت بیهوشی در آمدم صداهای مبهمی می شنیدم که از تو میگفتن که چقدر خوشگلی . ولی من فقط نگران بودم و مرتب می پرسیدم که تو سالمی و حرفهای همه که از تو می گفتند را باور نداشتم . تا اینکه بابایی اومد پیشم و منو مطمئن کرد که تو سالمی و خیلی هم نازی و من دوباره از هوش رفتم . زمانی که تو را آوردند با همه دردی که داشتم خواستم بغلت کنم و وقتی تو را در آغوش گرفتم فقط اشک بود که می‌ آمد و درد دیگر معنا نداشت و زمانی که اولین بار به تو شیر دادم همه وجودم شده بود یک قطره شیر که دلم می خواست به گلوی تو بریزم تا گرسنه نباشی و لبانت را بدنبال شیر به این سو و آن سو نچرخانی . دلم می خواست زودتر ملاقات کنندگان بروند تا با تو تنها باشم . شلوغی اتاق مانع از این می شد که بهت شیر بدم و این منو ناراحت می کرد . تا اینکه همه رفتند و فقط من و تو  و مامان جون موندیم . به سختی نشستم و بغلت کردم و سعی کردم تا یاد بگیرم چه جوری بهت شیر بدم . وای خدا چه لحظات نابی بود آن لحظات . چه حسی بود و چه مهری بود که بر دلم نشست نمی دونم فقط اینو می دونم اونجا بود که دوست داشتن رو تجربه کردم و فهمیدم چقدر برام عزیزی . اونجا بود که نفسم بسته شد به نفست . وقتی به صورتت که معصوم ترین صورتی بود که در عمرم می دیدم نگاه می کردم فقط و فقط جلوه خدای بزرگو می دیدم و همونجا بود که احساس کردم که می تونم ازت مراقبت کنم . اینکه هستم و همیشه پشتتم و هیچوقت تو زندگی تنهات نمی زارم .چه شبی بود اون شب و چه بی قرار بودم من از داشتنت . همونجا از خدا خواستم بهم توان بده تا بتونم برات اونی باشم که تو لایقش هستی . تویی که  جلوه وجود پروردگاری .

آرام جونم

هر سال که می گذره و تو رشد می کنی نیازهایت متفاوت می شه و مسئولیت من روز به روز بیشتر . اگر سال اول فقط نگران سلامتت بودم و نربان رشدت سال دوم  غذا خوردنت هم به نگرانیم اضافه شد این که الان باید چی بخوری و چی نخوری,‌چند تا دندون داری .. و هر چه گذشت نگرانی من بیشتر شد سال بعد مسئله تربیتت هم اضافه شد و حالا در آستانه چهار سالگی منم و یه دنیا فکر و آرزو برایت . یه دنیا مسئولیت که چه باید بکنم و چه نباید بکنم . توی این شبهای عزیز  از خدا می خوام که خودش دستمو بگیره و کمک کنه چرا که بدون کمکش نمی تونم قدم از قدم بردارم . از خدای بزرگ می خوام توی این شبهای عزیز بهترین تقدیر و برات بنویسه و سلامتی تو بزرگترین خواستمه توی این شبها .

نازنینم ،‌می دونم که نمی تونم برات مادر کاملی باشم ولی بدون همه سعی ام رو می کنم . کمبودهایم را ببخش و بدون مامان عاشقانه و در همه لحظه های زندگی دوستت داره . بدون که بهترین آرزوهاش برای تو هست و شادی تو دنیاشه .

 

پرنیان گلم تولدت را صمیمانه تبریک می گم و برایت بهترین آرزوها را دارم .

هر چی آرزوی خوبه مال تو
هر چی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بیقراری مال من

 

پ.ن : حتما در یک پست شرح جش تولد پرنیان به همراه عکساش رو می زارم .