همیشه با شروع فصل پاییز یه جور هیجان تو وجودم حس می کنم . نمی دونم شاید به خاطر اینه که از هفت سالگی تا به امروز بدون وقفه با شروع سال تحصیلی منهم شروعی تازه داشتم . از دبستان و دبیرستان و دانشگاه تا الان که حدود 10 ساله محل کارم  دانشگاه است و طبعا فصل پاییز فصل کارو فعالیته .ولی امسال یه تفاوت عمده با سالهای پیش داشت و اونهم رفتن عزیزترینم به کلاس بالاتر و یا به قول مهدکودکیها نوباوه بود . پرنیان یکسال و نیمه که به مهد کودک می ره ولی تازه کلاسشو عوض کردن . آخه از ابتدا که رفت مهد طبیعتا باید می رفت کلاس شیرخوار . ولی بغل مربی کلاس شیرخوار نرفت و تنها حاضر شد بغل مربی کلاس نوپا بره و همین شد که در آن کلاس ماندگار شد ولی الان خواهی نخواهی باید بره کلاس دیگه . از حق نگذریم مربیش که همون خاله سیمین باشه براش سنگ تموم گذاشت و واقعا پرنیان رو دوست داره . همیشه می گفت که پرنیان براش چیز دیگه ای و من فکر می کردم از روی محبتش هست که اینطوری می گه ولی توی هفته گذشته هر بار پرنیانو تحویل می داد با اشک ازش جدا می شد و می گفت خیلی ناراحتم که از کلاسم می ره . با اینکه توی همون مهده و اختلاف کلاسهاشون یک دره ولی خیلی غصه می خوره . طفلکی خیلی با احساسه و این منو نگران میکنه که آیا مربی جدید هم همینطور به دخترم محبت می کنه یا نه ؟؟ دیروز روز اول کلاس جدید بود ، البته ماه گذشته بچه هایی که قرار بوده کلاسشون عوض بشه روزی نیم ساعت با مربی جدید بازی می کردن ولی با این حال  پرنیان صبح بغل مربی جدید نرفته و گفته فقط بغل خاله سیمین می ره و خاله سیمین هم اینطور که بابای پرنیان می گفت با بغض و اشک پرنیان و تحویل می گیره . ولی بعداظهر که رفتم دنبالش حسابی سر حال بود . مربیش هم که خاله رویا یا به قول پرنیان دویا باشه گفت حسابی بازی کرده و بهش خوش گذشته . کلی هم جایزه و گل و شکلات گرفته بود و با اصرار گلشو داد به من و گفت مامان براتو گرفتم . مامان عزیزم دلم برات تنگ شده بود و کلی شیرین زبونی . اینقدر بلبلی کرد که تو راه خونه وسط خیابون بغلش کردم و کلی چلوندمش . واقعا دیروز یه جوری بود برام . نمی دونم اگه پرنیان دانشگاه قبول شه چی کار می کنم حتما از خوشحالی سکته می کنم .

حالا دیگه دخترم یه سال بزرگتر شده و اینو من خوب حس می کنم . چون پرنیان شهریوریه و همزمان با سال تحصیلی جدید از نظر سنی هم بزرگتر شده این تغییرات خیلی مشهوده . نمی دونم همه بچه ها اینجورین یا نه ولی پرنیان تا یکسال و نیمی ماه به ماه که می شد تغییرات قابل توجهی می کرد و حالا با وارد شدن به چهارمین سال زندگیش داره رفتارای جدید می کنه . مثلا تا همین دو ماه پیش نمی تونست پازل درست کنه ولی الان خیلی با حوصله اینکارو انجام میده و یا با ستاره های پلاستکیش شکلهای مختلف می سازه و می گه چی درست کردم . چند روز پیش یه توپ پلاستیکی کوچیک صورتیو کرده بود توی جوراب سفید صورتیش و می گفت بیا مامان بستنی قیفی توت فرنگی بخور ! وقتی نگاه کردم دیدم راست می گه خیی شبیه . رنگ آمیزیش بهتر شده و وقتی می خواد نقاشی کنه سعی می کنه شکل بکشه . البته نه اینکه بتونه ولی دیگه نقاشیهاش هدف دار شده . البته این تغییرات فقط مثبت نیست ، مثلا خیلی حاضر جواب شده ، چند روز پیش به من میگه مامان فضول حرف بدیه ، میگم حرف خوبی نیست می گه یعنی بده ؟  اومدم بگم بده گفتم یه موقع خودم می گم اونوقت گیر می ده چرا حرف بد زدی خلاصه گفتم نه خیلی بده نه خوب ، می گه خوب مامان چرا تو کارای من فضولی می کنی ؟ همینطوری موندم و گفتم من چه فضولی تو کار تو کردم ؟؟؟ می گه چرا اسباب بازیهامو هی جمع می کنی ؟ من دوست دارم هشت تا اسباب بازی بیارم بازی کنم هزار تا توپ . اینا وسایلای منن تو فضولی نکن !!!! بهش می گم فسقلی خوب برو تو اتاق خودت هر کاری دوست داشتی بکن نباید بیاری بیرون . می گه اینجا مال هممونه ، من و تو و بابا ، من که تو اتاق تو نیاوردم که جمع می کنی !!! خلاصه این از استدلال های دخمل ما شما بودین چی کار می کردین ؟؟ من که باز خندم گرفتو بغلو بوس . آخه اگه بدونین چطوری جدی این حرفها رو می زد ، دیدنی بود و از این قبیل کارها که زیاد می کنه که آدم می مونه در مقابلشون چی کار کنه . واقعا ما هم بچه بودیم این شکلی حرف می زدیم ؟ نمی دونم چرا زیاد از بچگیهام یادم نمی یاد !

و خلاصه می خوام بگم :

پرنیان جون ، عزیز دلم ، دخمل نازم ، گل خوشبوی مامان کلاس جدیدت مبارک . از خدا می خوام همیشه تو زندگیت راه پیشرفت برات باز باشه و تو بالا و بالاتر بری و هر روز از دیروزت موفق تر باشی و باعث افتخار من و بابایی باشی . عاشقانه دوستت داریم . تو امید زندگی ما هستی نازنین .