جمعه شب است ، همه طبق معمول خونه عزیز جمعن ، دخترها و دامادها ، پسرها و عروس ها ،‌ نوه ها و نتیجه ها ،‌عزیزهم روی تختش دراز کشیده ، یک کم بی حاله ، میگن سرما خورده ،‌نماز مغرب و عشا رو هم خونده ، دکتر اومده بالا سرشو و براش سرم وصل کرده ،‌سفره شام پهن می شه شام خورده می شه و ظرفها شسته . همه دور عزیز نشستن ، عزیز مثل همیشه برای همه دعا می کنه و به حضرت ابوالفضل می سپاردشون و به بچه هاش می گه از کربلا اومدن دنبالم و می گن بیا بریم و ......

عزیز مهربان و دوست داشتنی پر می کشه و به آسمونا می ره شایدم می ره کربلا و همه میمومن و یه بغض تو گلو و یه عالمه حسرت ...

چه جمعه ای هستش این جمعه ، جمعه بی عزیز .... و چه سخته تحمل کردن جای خالیت مهربونم ، امیدم ، عزیزم ...

هممون قدر تو رو می دونستیم و همیشه خدای مهربون رو به خاطر داشتنت شکر می کردیم و این حرفا مال الان که تو نیستی نیست . تو فقط برامون یه مادربزرگ نبودی ، اسوه اخلاق و ایمان بودی . همیشه پشتمون به دعاهات گرم بود . هر جای زیارتی که می رفتیم تنها دعامون این بود که خدا دعاهای تو رو مستجاب کنه چون می دونستیم برای تک تکمون دعا می کنی و بهمون انرژی می دی . همیشه قرارمون با هم خونه تو بود . خونه امیدمون . این چند روزه که به خاطر نبودنت دور هم جمعیم و بچه هامون شلوغ می کنن و شیطونی وقتی می خوایم دعواشون کنیم یاد تو می افتیم که با همه پیری یکباز از دهانت نشنیدیم که به این بچه ها حتی بگی ساکت ، چه برسه به بد خلقی و این بود خلق محمدی ات که اینروزها همه مثال می زنند و چه تنها شدیم ما ...

پ.ن : پرنیان ازم می پرسه مامان هشت باره که می ریم خونه عزیز ،‌عزیز نیست ،‌اونروز که تو سر کار بودی من از مهد کودک با مامان جون رفتم خونه عزیز ،‌هم بهش سلام کردم هم بوسش کردم پس چرا الان نیست ؟ من که دختر خوبی بودم !!! و من چه جوری باید به دخترم بگم دیگه عزیز نداریم ....