زمان با سرعت هر چه تمامتر در گذر هست و داریم به ساعات پایان سال نزدیک می شیم . حس و حال اینرزوها برام خیلی عجیبه . حس می کنم خودمو سپردم به سرنوشت و قادر به تصمیم گیری نیستم . با اینکه هزار تا کار دارم که باید انجام بدم ولی دلم می خواد این سال زودتر بره و سال نو بیاد . راستش امسال برام سال خوبی نبود و پر بود از استرس های مختلف در زندگی خودم و اطرافیانم . و از همه بدتر از دست دادن مادربزرگ مهربونم که هیج جور نمی تونم با نبودنش کنار بیام . طفلی عزیزم پولهای نو برای دادن عیدی به نوه ها و بچه هاش هم کنار گذاشته بود و واقعا امسال جاش خیلی خالیه  و هنوز نمی دونم چه جوری می تونیم تحمل کنیم روز اول عید را که هممون دور هم جمع می شدیم و کلی خاطره خوب می ساختیم . البته امسال هم همه روز اول خونه عزیز جمعن ولی خوب خونه بی صاحبخونه که صفا نداره ...

نمی خوام با این حرفها دوستامو ناراحت کنم و یه خاطره بد برای دخترم به جا بذارم ولی خوب اوضاع من اینروزها اینطوریه و دست و دلم به هیچ کاری نمی ره . خونمون نیمه کاره تمیز شده و هنوز مرتب نیست . از خرید عید تنها برای پرنیان خرید کردم و خودمون هنوز هیچی . خلاصه که منتظرم با شروع بهار همه چیز متحول بشه و ما مقلب القلوب بشیم . مطمئنم که سال 90 برای ما سال خوبیه و هنوز نیومده حس خوبی بهش دارم .

توی همه این بی حوصله گیها وجود پرنیان واقعا برام نعمته و با حرفهایی که می زنه منو از ته دل می خندونه و با نگاه به چشمای قشنگش امید به زندگی رو تو خودم تقویت می کنم و از درگاه خدای بزرگ براش بهترینها رو طلب می کنم . برام شعر حاجی فیروز را می خونه و وادارم میکنه جوابشو بدم . از به هم ریختگی اتاقش استفاده می کنه و مدل به مدل لباس عوض می کنه و به تقلید از برنامه عمو پورنگ می گه من خوشگلم ؟؟؟؟ به باباش تحکم می کنه که بیا یه ذره کمک کن مامانم خسته می شه دیگه نمی تونه لاک بزنه !!!! ( مرتب از من می پرسه مامان تو چرا لاک نمی زنی ؟ منم بهش میگم آخه خیلی کار دارم نمی رسم ) خلاصه که فیلمی داریم تو خونه .

به هر حال :

زندگی با همه وسعت خویش محمل ساکت غم خوردن نیست ، حاصلش تن به قضا دادن نیست، اضطراب و دیدن و نادیدن نیست. زندگی کوشش و راهی شدن است . زندگی جوشش و جاری شدن است . از تماشاگه آغاز حیات تا به آنجا که خدا می داند .