امسال تعطیلات عید ما یه خورده با سالهای قبل فرق داشت و ما وقت کمی برای دید و بازدید گذاشتیم . البته هر سال برنامه مسافرت برای  عید داریم ولی یه طوری تنظیم می شد که به عید دیدنی هم برسیم ولی امسال نمی دونم چرا نشد .

شب عید که من تا آخرین لحظه مشغول به امر شریف حما.. ببخشید خانه داری بودم و دیگه داشتم از پا در می اومدم . به زور و جبر تا زمان سال تحویل بیدار بودم و نزدیک تحویل سال همسری و بیدار کردم ولی دلم نیومد پرنیانو از خواب ناز بیدار کنم و توی خواب بوسیدمش و براش بهترین آرزوها رو در زمان تحویل سال کردم .

پرنیان کنار سفره هفت سین

پرنیان کنار عکس عزیز مهربون

پرنیان و بابایی

 صبح روز اول عید هم با توجه به اینکه امسال اولین سال فوت مادربزرگ خوبم بود به خونه عزیز جون رفتیم (برای آخرین بار ) و ناهار را اونجا بودیم . همه اقوام دور هم بودیم و حسابی جای عزیز رو خالی کردیم . بچه ها هم که تا تونستند بازی کردند طوری که وقتی بعد از ظهر می خواستیم بریم پرنیان راضی نمی شد و آخر سر با ناراحتی اومد .

بچه ها مشغول بازی در حیاط خونه عزیز روز اول فروردین 1390

از سمت چپ : فاطمه ( دختر دختر خالم ) ، محمد امین ( پسر دختر دختر خالم ) ، سارا ( دختر دختر داییم ) ، پرنیان گلی خودم ، علی (پسر دختر خالم)

پرنیان و سارا

از اونجا به منزل مادرجون و پدر جون پرنیان رفتیم ( خانواده همسرم ) و شام رو اونجا خوردیم و بعد از گرفتن عیدی به خونه اومدیم . پرنیان این بین مرتب سوال می کرد مامان الان عیده ؟ بهار اومده ؟ شکوفه باز شده یا نه ؟ تا کی نمی رم مهد کودک ؟ و هر دقیقه آمار می گرفت .روز دوم عید به همراه خانواده همسرم به منزل چند تا از اقوامشون رفتیم و بعد شام هم به منزل مامان خودم رفتیم و بقیه فامیل هم اومدن و اونجا باز کلی دور هم بودیم و سبزی پلو با ماهی رو اونشب زدیم به بدن .

بچه ها منزل مامانم روز دوم فروردین

ار راست به چپ : عرفان (خواهرزاده عزیزم ) ، یاسمین ( دختر پسر داییم ؛ یادش به خیر مادر بزرگم تو نتیجه هاش یاسمین و از همه بیشتر دوست داشت و بهش می گفت کوچولو ، به خاطر همین عزیز کرده فامیله ؛ از حق نگذریم خیلی دوست داشتنی و بامزس )، سارا (دختر دختر داییم ) و پرنیان خودم . 

 فردا صبحش هم همراه با دوست خوبم آزاده جون و شوهرش و دختر نازش ریحانه عازم ساری شدیم که خیلی بهمون خوش گذشت و تا ششم اونجا بودیم .

پرنیان توی راه  ساری ( فکر کنم نزدیک آبعلی بود که صبحانه خوردیم . البته بعدش به خاطر شلوغی جاده دور زدیم و از فیروز کوه رفتیم) .

پرنیان و بابایی نزدیکی زیرآب (اون سفیدی که پشت سرشونه دیوار نیست مه هست که با اینکه پرنیان خواب بود همسری جو زده شد و گفت عکس بگیریم )

پرنیان و ریحانه

پرنیان کنار دریا

پرنیان در محوطه ویلا مشغول دوچرخه سواری ( دخترم کلی حرفه ای دوچرخه بازی کرد حسابی کیف کردم )

رستوران پدیده ساری

پرنیان و ریحانه در محوطه رستوران

پرنیان روی پل متحرک نزدیک خزر شهر ساری

پرنیان مشغول اسب سواری در بندر ترکمن

 

قایق سواری به قصد بازدید از جزیره آشوراده

 روز پنجم برادرم زنگ زد و گفت ما قصد داریم با مامان اینا بریم مشهد اگه شما هم می یاین برین گرگان جا بگیرین ما بیایم پیشتون و بعد همگی بریم سمت مشهد . ما هم که از خدا خواسته گفتیم حتما امام رضا ما را طلبیده پس روز ششم از آزاده اینا جدا شدیم و به سمت گرگان حرکت کردیم و شب مامانم اینا  به همراه برادرم و خانمش و خانواده خواهرم به مارسیدند .

 

پرنیان در راه گرگان

شب رو گرگان موندیم و صبح بعد از خوردن صبحانه به سمت مشهد حرکت کردیم . واقعا یه حسی توی دلم بود که می گفت اینبار فقط به دعوت امام رضا رفتیم و حسابی طلبیده شدیم . چون قبل از عید وقتی حرف مشهد شد من گفتم من عید مشهد نمی یام خیلی شلوغه ولی قسمت این بود که بریم پیش امام رضا . جای همگی خالی خیلی خوب بود و حسابی هم زیارت کردیم و هم تفریح . یه چیز جالب اینکه من تا به حال با ماشین مشهد نرفته بودم و همیشه یا با قطار رفته بودم یا با هواپیما و فکر می کردم با ماشین خیلی سخته ولی خیلی هم خوب بود .

پرنیان کنار سفره هفت سین هتل در مشهد

پرنیان و عرفان

پدرم به همراه نوه هاش در محوطه هتل

پرنیان در طرقبه

پرنیان مشغول بازی در مجتمع تفریحی  چالیدره سدی نزدیک مشهد

خلاصه تا 11 فروردین اونجا بودیم و بعد برگشتیم تهران . قصد داشتیم توی این دو روز به طور فشرده به دید و بازدید برسیم که متاسفانه متوجه شدیم عمو مرتضی پرنیان زمانی که ما مسافرت بودیم تصادف کرده و پاش آسیب دیده . البته خدا خیلی بهش رحم کرده بود . دیگه کلی ناراحت شدیم و خورد تو حالمون و دیگه دستمون به بیمارستان بند شد و حتی سیزده به در هم بیرون نرفتیم . با اینکه خواهرم اصرار کرد که بیاین دماوند ولی واقعا حوصله نداشتیم و ترجیح دادیم بریم بیمارستان ملاقاتی . 

خوب مثل اینکه این پست بیشتر شبیه انشاهای زمان مدرسه شد پس باید بگم این بود انشای من .