به دنیا اومدن ریحانه کوچولو +پیشرفتهای پرنیان

بالاخره ریحانه کوچولو نی نی خاله آزاده (همکارم ) به دنیا اومد و ما هفته گذشته به دیدنش رفتیم . پرنیان برای به دنیا اومدنش خیلی لحظه شماری کرده بود و همش از من می پرسید . چون اولین باری بود که انتظار یه بچه رو می کشید و براش خیلی جالب بود که نی نی ای که تو دل خاله آزاده بوده الان به دنیا اومده . از اونجا که عید با هم مسافرت بودیم و من بهش گفته بودم تو دل خاله آزاده نی نی هستش همش راجع بهش صحبت می کرد . بگذریم که توی این مدت من مرتب قصه به دنیا اومدنش رو از اونجایی که رفتیم بیمارستان و بعد اتاق عمل و .... براش تعریف می کردم و فیلمش رو هم براش می گذاشتم ببینه و این قصه شده قصه محبوبش و تقریبا هر شب باید موقع خواب براش تعریف کنم و جالبترین قسمتش هم براش اون قسمتی که از چهره اش براش تعریف کردم . مرتب می گه مامان بگو به دنیا اومدم چه شکلی بودم : صورت گرد ،‌لبای قرمز عین هلو و بعدش هم کلی برا خودش ذوق می کنه و یه قسمت قابل توجه هم که تو فیلم بوده این که مامان جون لباس تنش کرده و خیلی کوچولو بوده و بغل مامان جون بوده و بعدش مامان جون اومده خونه ما مونده که مواظبش باشه !!

خوب حالا بریم سراغ روزی که رفتیم خونه خاله آزاده : ما به همراه خانواده خاله نرگس مامان ملیکا جون و خانواده خاله رضوان مامان متین جون و خانواده خاله مریم مامان آوا جون به همراه خاله حمیده و خاله الهام که امیدوارم به زودی خانواده دار بشن رفتیم خونه ریحانه کوچولو و قیامتی بر پا بود که نگو . اولش که همه بچه ها ریخته بودن رو سر ریحانه کوچولو و هر کی می خواست یه طوری کنجکاویشو ارضا کنه . به دست و پاهاش دست می زدن و کلی ذوق می کردن . بعدش هم دعواشون می شد که مامان کی ریحانه را بغل کنه و این میان آوا بیشتر از همه تمایل داشت که مامانش نی نی رو بغل کنه و اگه میزاشتش زمین گریه می کرد . ما به مامان آوا پیشنهاد دادیم زودتر یه دونه نی نی بیاره که بچم خوشحال بشه . خلاصه اینقدر این بچه ها از خودشون احساس نشون دادن که به خاله آزاده گفتیم اگه جون بچتو دوست داری یه طوری قایمش کن !!!

از طرف دیگه پرنیان و ملیکا حسابی با هم جور شده بودنو و احساس بزرگی می کردن و متین و آوا رو بازی نمی دادن . بعد از اینکه کلی باهاشون کل کل کردیم که بازیشون بدن قرار شده این دو تا بشن مامان و بابا و آوا و متین بچه هاشون . هنوز دو دقیقه نگذشته بود که گفتند بچه ها خیلی اذیت می کنن باید برن بخوابن و باز البته محترمانه دکشون کردن . ولی در کل حسابی به همشون خوش گذشت و کلی شیطونی کردن . فکر کنم وقتی اومدیم خاله آزاده یه نفس راحتی کشید و از این بابت خدا رو شکر کرد.چند تا عکس هم خاله مریم مامان آوا جون از بچه ها به همراه نی نی کوچولو گرفت که ایشاا.. تو همین پست قرار می دم .

حالا بریم سراغ پرنیان و کلاس جدیدش :

خدا رو شکر پرنیان با این کلاسش خیلی خوب کنار اومده و مربیش هم دوست داره . هفته اول چند بار گفت می خوام برم کلاس خاله سیمین و منهم با مدیرشون صحبت کردم که بره کلاس قبلی و فقط برای آموزش بیاد کلاس جدید . اونها هم قبول کردن ولی چند روز که اینطوری رفت اعتراض کرد که اونا کوچولو هستن و من دیگه بزرگ شدم و نمی خوام برم تو کلاس بچه کوچولوها و برگشت به کلاس جدید مژه تقریبا از این جابجایی راضی ام ولی پرنیان خیلی خیلی شیطون شده و کارهایی رو می کنه که هیچوقت جرئت انجامش رو نداشت . مثلا دیگه موقع سرسره بازی از پله های سرسره بالا نمی ره و از روی خود سرسره می ره بالا ، یا یه بلندی پیدا می کنه و از روش می پره و خلاصه فعالیت بدنیش خیلی بیشتر شده . ولی خوب از نظر آموزشی هم خیلی پیشرفت کرده . مثلا a b c d رو یاد گرفته ، تا 10 به انگلیسی می شمره ، مکالمه احوالپرسی رو یاد گرفته ، راه می ره ازمون می پرسه : what is your name و باید جوبشو بدی از مامانم پرسید مامانم اسمشو گفت بعد با یه حالت معلمی گفت باید بگی مای نیم ایز مامان جون . بلد نیستی بگی ؟؟!!! بعضی وقتها هم که قاطی می کنه می گه وان تو تری فر فایو ایکس وای زد خندهخلاصه دخملم خارجکی شده ، وقتی می خواد راجع به مربی زبانش حرف بزنه دیگه خاله نمی گه ، می گه میس سمیرا . اسم مربی موسیقیشو بلد نیست و بهش می گه خاله موسیقی . البته هنوز تو این زمینه پیشرفتی ندیدم . شعرهای زیادی یادگرفته . نقاشیش هم بهتر شده . دیشب داشت رنگ می کرد بهش گفتم پرنیان مداد و با اون دستت بگیر ( آخه پرنیان چپ دسته ولی با دو تا دستش رنگ می کنه ولی وقتی مداد و دست راستش می گیره مسلط نیست ) به من نگاه می کنه و می گه اینه دست چپه ، بگو با دست چپت بگیر تعجب اینم دست راسته . و من فهمیدم دخترم دست چپ و راستشو بلده . در ضمن خیلی حاضر جواب شده و این منو اذیت می کنه . مثلا می گم اگه غذاتو کامل نخوری فرشته مهربون برات جایزه نمی یاره ها ، می گه خوب نیاره دلم نمی خواد غذا بخورم ناراحت و خلاصه همچنان با غذا خوردنو و خوابیدنش مشکل دارم چشمک

/ 28 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان دینا

چه پرنیان خانوم ناز و خوشگل و خوشتیپی[ماچ] هزار ماشالله ،خدا حفظش کنه.[قلب]

فرانک

هزار و یک صد آفرین به این پرنیان ناز و با استعداد....[گل][گل][پلک]

شیدا

عاطفه جونم[ماچ] نمیخوای آپ کنی جیگرم[قلب]

مریم مامان آوا

[قهقهه][قهقهه][قهقهه] قربون خارجکی حرف زدنش برم. از وان تو تری فور فایو ایکس وا زدش مردم از خنده!!!!![قهقهه] پرنیان خیلی با استعداده! عاطفه نمیدونستم چپ دسته دخملی ها!!! نگفته بودی![ماچ] عکس هم به روی چشم. احتمالا تو هفتهی دیگه میارم که کمی تو وب دخملی عکس بذاری. آخه خاطره یه چیزه و عکس یه چیز دیگه[چشمک]

شیدا

[ماچ]

زهرا

تنبل خانم کجایی؟؟؟ دلم برات حسابی تنگ شده

ميترا

سلام وب جالبي داري ممنون ميشم به منم سر بزني و نظرتو بگي اگه دوس داشتي منو با عنوان کار در منزل براي خانمها لينک کن و بگو به چه اسمي لينکت کنم منتظرم مرسي

ميترا

سلام وب جالبي داري ممنون ميشم به منم سر بزني و نظرتو بگي اگه دوس داشتي منو با عنوان کار در منزل براي خانمها لينک کن و بگو به چه اسمي لينکت کنم منتظرم مرسي

شیدا

چشمم خشک شد به اینجا[نیشخند]

بابای اون یکی پرنیان

سلام امشب وبلاگ شما چندمین وبلاگی است که مادرها یا پدرهایی که دخترشان "پرنیانگ است برایش مطلب مینویسند، مثل خود من. نمیدانم این از خاصیت پرنیان هاست که والدینشان وبلاگ نویس شده اند یا چیز دیگری. برای شما و دخترگلتان آرزوی شادی ، سلامتی و موفقیت میکنم. بابای اون یکی پرنیان